|
آمریکا چهل سال صبر کرد. ما چند سال ؟!!!!!!!!!!!
منبع:http://deserter.wordpress.com
همسر مارتین لوتر کینگ ایستاده بود بالای قبر شوهرش … خیلی ها منتظر شنیدن سخنانش بودند، شاید منتظر بودند تا لعن و نفرین بشنوند یا در مودبانه ترین حالت آهی بشنوند که گریبان گیر سفیدها شود، مثل آه یک مظلوم زخم خورده… اما همسر مارتین آن طور که انتظار می رفت سخنرانی نکرد.. فقط با بغضی که تنها از گلوی یک زن بر می آید گفت :
"برای رسیدن به آزادی باید تا کی قربانی بدهیم؟ تا کی؟"
از خیلی وقت پیشش پذیرفته بود که همسرش باید قربانی شود .. شاید مارتین خیلی وقت پیشش توی یکی از باهم بودن های خصوصی شان به او گفته بود که منتظر قربانی شدنش باشد .. و برای همین برایش غیر منتظره نبود اما دوست نداشت کشورش هم مثل همسرش قربانی شود..برای همین گفت تا کی؟… سال 1968 بود. امسال که سال 2008 بود یک سیاه، آن هم نه یک سیاهی که اجدادش از سده 1800 وارده آمریکا شده باشند، سیاهی آفریقایی-آمریکایی که مادربزرگش تا چند روز پیش زنده بود، رییس جمهور آمریکا شد… یعنی دقیقا 40 سال، نه بیشتر … حالا جواب سوال همسر مارتین این روزها داده شد : باید 40 سال صبر می کردید، فقط همین قدر. حالا همه دوست داران کینگ می توانند بروند بالای قبرش و بگویند: مارتی فقط 40 سال گذشت، یکی از ماها رفت کاخ سفید مارتی … صدامونو میشنوی؟
شاید حتی اندامش هنوز نپوسیده باشد، برای آنها که به دنیای پس از مرگ معتقدند، چهل سال برای پوسیده شدن تن یک نیک مرد اصلا کافی نیست، تاریخ شفاهی مومنان چه شهادت ها که نداده به ماندگاریِ اجساد بزرگانشان… اما حتی همین مومنان هم اجساد امیرکبیرهایمان را پوسیده می انگارند .. اجسادشان که هیچ، حتی یادشان هم از خاطره ها رفته است… لوتر کینگ های ما نه از چهل سال پیش، که متعلق به چهارصد سال پیشند، شاید هم دورتر، چهار هزار سال پبش … حتی نام هایشان را هم به خاطر نداریم… ! بروم بالای سر قبر شریعتی و بگویم: علی، ما باید چقدر صبر کنیم؟ .. یا بالای سر قبر رییسعلی دلواری که آرزوی ایران متحد داشت…یا صور اسرافیل، که بیشترو پیشتر از اروپا آزاد بود… یا قبر امیر کبیر که برای بچه هایی که پول واکسن زدن نداشتند گریه می کرد… یا حتی ابوسعید ابولخیر که می گفت آن که به جان ارزد، به نان ارزد… و یا کوروش … کوروش……کوروش…. بروم بالای سرش و بپرسم تا کی کوروش؟ ما پیش همه اینها شرمنده و خجالت زده ایم چون:
چهل سال پیش در دانشگاه تهران دختر محجبه گاو پیشانی سفید بود و سوژه تمسخر و خنده… امروز که چهل سال گذشته، توی همان دانشگاه دختر آزادی طلب و بی اعتقاد به پوشش و حجاب گاو پیشانی سفید است و سوژه نصحیت و ملقب به بی قید و هرزه .. فقط موضوع عوض شده، کم تحملی هایمان سرجای خودش است… چهل سال پیش برای هم جک می ساختیم و قومیت و نژاد هم به مسخره می گرفتیم، امروز هم دقیقا همان کارها را می کنیم، با این فرق که دامنه اش گسترده تر گشته… چهل سال پیش یک مارکسیست حق حرف زدن نداشت، امروز هم ندارد، حتی اگر این روزها مارکسیست بودن هیچ خطری برای هیچ کس نداشته باشد.. چهل سال پیش اقتصادمان با داربست نفت قد علم کرده بود و پادشاهمان وعده می داد که 20 سال بعد از فرانسه جلو می زنیم، امروز هم اقتصادمان با نفت نفس می کشد و رییس جمهورمان از فروپاشی اسراییل خبر می دهد… چهل سال پیش فکر می کردیم اگر "اسلام پیاده شود" مملکت گلستان خواهد شد … امروز هم فکر می کنیم اگر به آنچه می خواستیم نرسیدیم برای آن بود که اسلام "درست" پیاده نشد… بعد از چهل سال هنوز نفهمیده ایم با یک مشت قانون و بکن نکن دینیِ ناقص و درهم برهم و زیر خاکی و به جا مانده از ده پانزده قرن پیش که حتی در بین معتقدینش هم اجماع وجود ندارد نمی شود مملکت را به سمت توسعه کشاند … چهل سال پسر …. اگر یک شعر از زمان باستان به زبان لاتین را برای چهل سال توی گوش یک چهارپا می خواندی تا امروز از بر شده بود… بیشتر از هزار سال پیش خواجه نظام الملک دستور داد حاکم بغداد را که فتوایش اعتباری داشت برای خودش توی کیسه کنند و سرباز ها از رویش بگذرند و اگر دیدند بلایی آسمانی در شرف فرود است از کیسه برون آورندش و دوباره بر تخت بنشانند، سربازان گذشتند و از حاکم جز یک مشت گوشت له شده ی مخلوط به استخوان های قطعه قطعه شده نماند … هزار سال گذشته و هنوز بزرگان مذهبی ما مصونیت قضایی و کیفری دارند … یک قرن از به دار زدن صور اسرافیل گذشته هنوز تکلیفمان با روشنفکری معلوم نیست، استخوان های فروغی هم ناپدید شدند هنوز نمی دانیم ترجمه چیست… پانصد سال پیش ملاصدرا به خاطر تفکرش تبعید شد، هنوز هم به خاطر افکارمان تبعید می شویم… هشتاد سال پیش مجلسی هایمان با کیف های انگلیسی روزگار می گذراندند، امروز هم همانطور روزگار می گذرانند، فقط کیف به کارت اعتباری تغییر یافته.
بروم بالای سر قبر کدام یک از این ها و بپرسم تا کی باید صبر کنیم؟ تا کی باید صبر کنیم که یک سنی همه کاره شهر قم شود و هیچ کس وامحمدا سر ندهد؟ تا کی صبر کنیم که یک کافر، مجبور به سانسور بی ایمانی اش نباشد؟ تا کی صبر کنیم که بلوچ های سه امامی و چهار امامی و هفت امامی و هر چند امامی به اندازه تهرانی های اثنی عشری آزاد باشند؟ تا کی صبر کنیم که حاکمانمان دروغ نگویند و در عین دروغگویی طلبکار نباشند؟ تا کی صبر کنیم که مردممان بفهمند که نباید منتظر فرشته نجات باشند؟
خوش به حالت مارتی…. تو و مردمت چه زود به آرزویتان رسیدید.
اوباما که انتخاب شد گفتم همین امروز حق دارد به همه جانشینان خلف همان که گفت :"به آمریکا بگویید از ما عصبانی باش و ازین عصبانیت بمیر" بگوید : "به آمریکا حسادت کنید و از این حسادت بمیرید". اما دیدم نه، این جمله ها به جنس ما می خورد، نه اوباما… نه مردم آمریکا.. آمریکا وجودش و اقتدارش را مدیون نابودی بقیه کشورها نمی داند .. به افغانستان و عراق نگاه نکنید،این ها کار نخاله های ثروتمندِ اسلحه فروش است… نخاله ها هم همه جا هستند.. خود واقعی آمریکا دیروز به رخ دنیا کشیده شد. این ماییم که مرگ و نابودی را برای بقیه کشورها می خواهیم. مردم ما هستند که "زنده باد وطن"شان معطلِ "مرگ بر آمریکا"یشان است… آمریکا این چنین نیست، نشان داد یاد می گیرد و زود هم یاد می گیرد و به همین خاطر است که حق سروری بر دنیا دارد… هر چند که برای چپ گراها و به قول دوستان "ناسپاسی" چون من آمریکا هم یک فازش می زند، که اگر در باغ عدن هم بودم باز عیب و ایرادی پیدا می کردم که صاحبش را نقد کنم و انقدر ایراداتش را به زبان می آوردم که مومنین ساکنش بگویند یا تو گورت را گم کن یا ما گورمان را گم می کنیم و راهی جهنم می شویم که جهنم بدون تو بهشت است ! ..چه رسد به امریکا که انقدر عیب و چرک و عفونت در اندامش بیابم که چامسکی هم شاخ در بیاورد…. اما واقعیت این است که در دنیایی هستیم که آدم هایش توقعات زیاد و پیچیده ای ندارند … دوست دارند زنده بمانند و زندگی کنند، سالم باشند، کم خرج کنند و رفاه زیاد داشته باشند، آزاد باشند..تفریح کنند، خانه بزرگ و خوب داشته باشند .. محیط شان رنگارنگ و متنوع باشد…از همین چیزها.. و برای همه این آدم ها آمریکا هنوز بهترین جای دنیاست… و دیروز این بهترین جای دنیا بودن را به همه شان ثابت کرد.
آمریکا هنوز ینگه ی دنیاست. …. این را دیگر همه فهمیدند، چیزی که هنوز خیلی ها نمی دانند این است که "مــــا" باید تا کِی صبر کنیم؟
|