|
از این پس می خواهم هر هفته پنجشنبه های وبلاگی را با درج اشعاری زیبا با مضامین گوناگون بیارایم. در زمینه شعر و شاعری به غایت بی استعداد هستم ولی زبان شعر را با هر آهنگ و مضمونی شیوا ترین و زیبا ترین و بی پیرایه ترین بیان شاخه ای از حقیقت محض می دانم و بدان به صدتاکید دلبسته ام. از این پس پنجشنبه های وبلاگی را به درج اشعار مختلف با مضامین و آمبیانس های متفاوت معنایی اختصاص می دهم. و دنیای هزار رنگ سیاست را برای یک روز هم که شده به حال نزار خود وا می گذارم.
 فریدون مشیری
بگو كجاست؟ اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب *** مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه واكنم با دست هاي بر شده تا آسمان پاك خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم *** اي مرغ آفتاب! از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد دست نسيم با تن من آشنا نشد گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار *** اي مرغ آفتاب! با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد، آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد، گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟ با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم. من بي قرار و تشنه ي پروازم تا خود كجا رسم به هر آوازم... *** اما بگو كجاست؟ آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود يك دم به كام دل اشكي توان فشاند شعري توان سرود؟
 از دفتر شعر زمستان. فریاد
مهدی اخوان ثالث
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گ
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من، همچنان ميسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
ميكنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

شبانه احمد شاملو
| سربههم اندرآورده سپيدار و صنوبر | | | باری |
که مگرشان | به دسيسه سودايی در سر است | | | پنداری |
| که اسبابچيدن را بهنجوایاند | | | خود از ايندست |
به هنگامهيی که جلوهیِ هر چيز و همهچيز چنان است که دشمنِ دژخويی در کمين. و چنان بازمینمايد که سکوت بهجز بايستهیِ ظلمت نيست، و به اقتضایِ شب است و سياهیست تنها که صداها همه خاموشمیشود | مگر شبگير | | | ــاز آن پيشتر که واپسين فغانِ «حق» |
با قطرهیِ خونی به نایاش اندر پيچدــ، مگر ما من و تو. | و بدين نمط | | | شب را غايتی نيست | | | | نهايتی نيست |
و بدين نمط | ستم را | | | واگويندهتر از شب | | | | | آيتی نيست. |
بیا وقتی برای عشق، هورا می کشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت، گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگریک روز تمام جاده های عشق را بستند؛
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید؛
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد؛
اگر یک شب شقایق مرد؛
تکلیف دل ما چیست؟
و من احساس سرخی می کنم چندیست
و من از چند شبنم پیش در خوابم
نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق،دلهاشان نمی لرزد؟
چرا بعضی نمی دانند که این دنیا
به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست؟
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست؟
چرا در اقتصادِ راکدِ احساسِ این مکاره بازاران
صداقت نیز دلالیست؟ ؟ ؟
|