تبليغاتX
وب نوشته های یک وطن فروش ناسیونالیست
Home
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
آرشیو وبلاگ

وبلاگ Rss
وب نوشته های یک وطن فروش ناسیونالیست 
منو اصلی

  برگ نخست

  ايميل مدير

  آرشیو وبلاگ

  وضعيت در ياهو

مدیر وبلاگ: محمدرضا شکوهی فرد







موضوعات

لینک ها
امضاء برای نجات فرزاد کمانگر
دانلود کتاب گروگانگیری و جانشینان انقلاب
دانلود کتاب نامه ها از بنی صدر به خمینی، رجایی،رفسنجانی و دیگران
دانلود کتاب یادهای زندان؛ خاطرات زندانیان دهه شصت
فاجعه سینما رکس آبادان
دانلود کتاب پاسخ به تاریخ- نوشته محمدرضا شاه پهلوی
دانلود کتاب خاطرات آیت الله منتظری
دانلود کتاب یکرنگی، اثر شاپور بختیار
دانلود کتاب اسناد دادگاه میکونوس
فایل صوتی سخنرانی 13 رجب 1376 آیت الله منتظری درباره ولایت فقیه
دكتر علي رضا نوري زاده
سایت العربیه فارسی
خبرنامه اميركبير
روزآنلاین
مسعود بهنود
امير فرشاد ابراهيمي
طنين دانشجو
(nature) هفته نامه علمي بين المللي
روزنامه گاردين
The Independent روزنامه اينديپندنت
فارسی موبایل
میهن دانلود

 

لینکدونی
وبلاگ رسمی دکتر علیرضا نوری زاده
فیلتر شکن عالی
VOA
احمد باطبی
خبر نامه امیر کبیر
مسیح علی نژاد
پیک نت
امیر فرشاد ابراهیمی
مسعود بهنود
گویا نیوز


شهید دفن شدنی نیست، یکی این را به بسیجی ها بفهماند.

شهید دفن شدنی نیست، یکی این را به بسیجی ها بفهماند.


محمدرضا شکوهی فرد

mrshokouhifard@gmail.com

آنچه در پلی تکنیک شاهدش بودیم، نزاع بین دو جریان بود.

نخست جریانی که مشتمل بر لشگر شکست خورده خشک مغزها و تیره سیرتان و زشت صورتانی است، که به غلط خویشتن آلوده خویش را وارث حقیقی خون پاک شهدای عزیز می دانند و برای اثبات این مدعای دروغینشان از مشت ها و چوب ها و چماغ هایشان بهره می جویند

دوم سیل خروشان فرزندان صادق و شریف ملت در دانشگاه،  که ایمان دارند شهدا زنده اند زیرا  آرمانهای شریفشان  که جز آزادی و عدالت و وطن پرستی  نبود،  گرچه اینک دربند سلاطین زمانه در محاقند، اما همچنان سیال در ذهن و جاری در دل جوانان وطنند..

چه می دانستند آن قهرمانانی که جان و جهانشان میهن بود و ادراکشان از حقیقت ریشه در فریاد رسای حسین و  پیام مهجور کربلا داشت، که اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشد ، قرار است روزی استخوانهاشان وجه المصالحه همبستگی سیاه مذهب کفر و تعصب کور  برخی نوکیسه های تازه مسلمان باشد، با تمامیت خواهی مشتی نوکر صفت گرداگرد سلطان یک  چهار راه؟

چه می دانستند روزی فعل جان فشانی و وطن دوستیشان را قلیلی بی وطن ، قلیلی بی ریشه و البته قلیلی اهالی زیر بازارچه تاریخ که به لطف قلیان جهالت های دیر و دور یک دریا صداقت ناآگاهانه، به قدرت و مکنت رسیده اند با قداره کشی و بی حرمتی ورزیدن به صاحت والای دانش و دانشجو و دانشگاه صرف خواهند کرد؟

چه می دانستند روزی آرمانهای بلندشان برای میهن و ملت بهانه ای خواهد شد در ید اهالی دیار زرو زور و تزویر و اعتقادات خالصانه شان عمود خیمه اقتدار پوشالی آنها شود که اساسا نمی دانند شهید کیست و شهادت چیست و حب الوطن من الایمان به چه معناست؟

آری همانها مستبدان آنچه می دانند فقط و تنها فقط لذت قدرت است و آنچه نمی دانند ذلتش که دیر و زود دامانشان را خواهد گرفت.

شهدای وطن اما ، هم آنها که  خونشان نه انقلاب و خواسته های برخی بلکه استقلال وطن را تضمین کرد، گرچه نمی دانستند خوارج دیگر باره از لابه لای تحجر پستو گزیده در نیزارهای جهالت انقلابی سر بر می آورند و شمشیر بروی  آزادی و عدالت و استقلال وطن می کشند، اما یک حقیقت مدغن را به نیکی می دانستند، بهتر من و ما و آن ها که زلف جوانان وطن را به نشانه حمایت از شهدا می کشند. و آن حقیقت جز این نیست و نخواهد بود که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

 سکوت تا کی؟ آقایان علما، آقایان به اصطلاح اصلاحگر، تا کی ببینیم و بشکنیم و دم بر نیاوریم و سکوت، آری این سکوت ننگین، را در بغضهای فروخوردمان پنهان نماییم. استتار رای تا به کی؟ همنشینی با تیریگی و رذالت تا به کجا؟ بشنوید صدای ملت را، بشنوید صدای خروش فرزندانتان را، آنها که سی سال پیش آینده سازان میهن می خواندیدشان و اکنون اما گزمگان بارگاه استبداد با تیزی و شلاق و حبس و ............. به استقبال وجدان آگاهشان می روند.  و شما آری شمایان سکوت کرده اید.

بیایید بشکنیم، همه با هم یشکنیم این سکوت ظلمت بار را ، بیایید یک بار برای همیشه  سرود آزادی و عشق به وطن را بسراییم و همبسته با هم کون فیکون نماییم ساختار و شاکله ای را که جز بدشومی و نابودی همه آنچه هقت هزار سال یک یکمان با خون دل جمع کردیم و در مجلد افتخارات  اهالی ایرانزمین نگاشتیم، نخواهد بود.

 دیده بر چه می بندید؟ زبان ار چه مسدود می کنید؟  فریاد ها را چرا بر نمی آورید و بغضها را چرا نمی شکنید؟ به چه می اندیشید؟ به بازسازی و آرایش استبداد با اصلاح گری ادعاییتان، چه را می خواهید اصلاح کنید؟ کجای تاریخ استبداد ی اینچنین پر دامنه و بس گستره اصلاح شدنی نموده، که شما دل در گرو این خواسته محال بسته اید؟

تو را به خدا بس کنید؟ 8 سال اصلاح خواهی پیامدش چه شد؟ بنگرید پلی تکنیک را، بنگرید شیراز و علامه را، بنگرید .........................کوچه و خیابان های وطن را

ننگ آور است، به خدا ننگ آور است، فرزندانتان را به جرم  سودای آزادی و رهای و عدالت و وطن داشتن به صلیب استبداد ولایت می کشند و شما فقط سکوت می کنید؟

آقای منتظری شما چرا؟ چرا ندای هل من ناصر سر نمی دهید. جوانان  وطن را، نسل انقلاب را مسلوب کرده اند. بشکنید این سکوت را.

چه احساسی دارید آقایان رفرمیست، وقتی در ام القرای جهان اسلامتان دخترک ایرانی، برای تامین اقل معاشش محکوم به حراج شرافتش است.

چه احساسی دارید وقتی هموطنان به تنگ آمده تان از سر ناچاری و بیچارگی تن مظلوم خویش را به آتش می سپارند تا به خیالشان تلنگری هم زده بالشند به وجدان خواب آلود برخی از من و شما و البته آن حقیری که در راس خانه ملت حرمت آن عزیز را لگد مال می کند؟

 

چه کسی می تواند مدعی ندیدن اشک های معصومانه بسیاران مادران ایرانی باشد که از فرط غوطه وری در عدالت علوی ادعایی برخی حسرت نقش بستن یک لبخند کوچک بر لبانشان را بر دل دارند  لبخندی که آرزو دارند پس از نقش بندی بر صفحه چهره هاشان نثار عزیزانشان نمایند.

  اینست ثمره سی سال حکمرانی آرمان های شهدای راه وطن و عدالت و عشق؟

نمی بینند چه بر سر جامعه ای آمده که فرزندانش را عاشقانه فدای وطن نمودند.

 تو را بخدا بس کنید

این حدیث اگر قرار بر تکمله نویسی اش باشد، شرح دردی بی نهایت است.

 این درخواست ها از سر نیاز نیست که یقین بدانید این نسل راه خویش را یافته و تا به پایان، آری تا پای جان کوشنده و پوینده همین راه و یابنده مقصد خواهد بود و بی گمان،  نگار زشت روی استبداد سیاه را از بوم زیبای وطن و سرنوشت  ایرانی پاک خواهد کرد.  اما بی تردید اگر نشکنید و نبینید و نگویید و فریاد بر نیاورید، نه ما و نسل های پس از ما بل تاریخ نیک هیبت سرزمین عزیزمان محکومتان خواهد کرد.

ضمنا سخنی هم با آن لشگر شکست خورده استبداد دارم.

فرق ما با شما همین است: شما شهید را خلاصه درمشتی استخوان می دانید و ما شهید و شهادت را تجمع پر شکوه آرمان های جمعی یک ملت شرافتمند. شما استخوان دفن می کنید و ما افتخار می کنیم که آرمان وحقیقت شهید مردنی و مدفون شدنی نبوده و نیست ونخواهد بود.

به زعم حقیرتان، شهید دفن شدنی است. شهید ماندنی است. چون صدایش و سرودش ماندنی است. آنچه دیروز در پلی تکنیک مدفون شد، شما بودید و آن بلاهت و شعامتتان نه استخوانهای شهدای عزیزمان.

 :: نوشته شده توسط محمدرضا شکوهی فرد در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ::

توهمی به نام جنبش ماهستیم و خوشحالی بوقچی های جمهوری اسلامی

توهمی به نام جنبش ماهستیم و خوشحالی بوقچی های جمهوری اسلامی

محمدرضا شکوهی فرد
mrshokouhifard@gmail.com

http://tinypic.com/48dqn2c.jpg

تجربه نشان داده هر فعل موفق سیاسی اجتماعی، خاصه در قرون اخیر، همواره نماینده و یا برآیند خطوط مشی مشخصی تحت عنوان مکاتب یا مانیفست ها بوده است.
و همچنین دارای رهبرانی کاریزماتیک.
 شما نمی توانید و یا سخت است بیابید حرکتی، جنبشی و خیزشی را که فاقد پشتوانه تئوریک و رهبری قدرتمند بوده باشد و سرانجامی جز شکست و بن بست و گم شدن در سیاه چاله های تاریخ پیدا نکرده باشد. در واقع همه گاه رابطه ای دیالیکتیک میان اندیشه ها و مانیفست ها و لیدرها، با تحولات مهم اجتماعی و سیاسی وجود داشته است. زیرا این دو نه به تنهایی بلکه همواره توامان با یکدیگر محصل نتایج بوده اند.  
دقیقا این همان نقطه چینی است که در ماهیت و موجودیت جنبشی بنام (ماهستیم) یافت می شود. این جنبش به شکل افسرده کننده ای فاقد پشتوانه ایدوءولوژیک است. رهبرانش نه سابقه مشخصی جز فریاد زدن مقابل  عدسی دوربین  دارند، ونه اصولا کاریزمای فکری قابل اتکایی برای آنچه عرفا، بدان استعداد رهبری سیاسی اتلاق می شود . شعارهای توخالی می دهند، توده های جامعه را دعوت به حرکاتی گنگ و مبهم می نمایند که هیچ پیامدی جز تقویت کارکرد دستگاههای تبلیغاتی شیطانی جمهوری اسلامی ندارند. از قبیل شعار دادن در کنار نانوایی ها و تجمع در مقابل فلان سفارت خانه بیگانه در پایتخت.
اینچنین رویکردی، در خوشبینانه ترین حالت، نوعی ساده اندیشی محض سیاسی است. اینکه یک شخص یا گروه مشخص، که رزومه اش نشان می دهد، منبع تغذیه سیاسیش نه اپوزسیون مستقل، ایده ئالیست، و وجیه المله بلکه دربار کوچ نشین آریامهریست، ظاهرا یا باطنا می خواهد قدمی بردارد هیچ جای اشکالی ندارد. اما اینکه ابعاد این قدم، با شخصیت و جایگاه و پایگاه سیاسیش ناهماهنگ باشد، متدهایش پوسیده و فسیل شده بنماید و چهره سیاسیش تهی از هرگونه کاریزمای بینشی برای خیل انبوه مخالفان رژِم جمهوری اسلامی باشد، نه تنها کمکی به اهداف نیک و محترم همرزمان اپوزسیون نمی نماید بلکه ناخواسته به شخصیت این دلسوزان جامعه لطمه وارد می کند و فضا را برای شیاطین مزدور در دستگاه های تبلیغاتی جمهوری اسلامی فراهم می نماید.

بگذارید مثال هایی روشن را برای اثبات ادعایم بیاورم.

نقش رهبران در حرکت های تحول جویانه
در فرایند انقلاب فرانسه چهره هایی مانند لافایت ، روبسپیر ، "دوک د . اورلئان" مطرح هستند که هیچ کدام رهبری انقلاب را در تمامی دوران شکل گیری و پیروزی آن به طور جامع در دست نداشتند. اما این انقلاب به غایت وامدار کاریزما و پختگی فکری و ایدئولوژیک آنها بود.
در انقلاب آمریکا شاهد حضور مشاهیری چون جرج واشینگتن، توماس جفرسون، جان آدامز، جیمز مدیسون، جیمز مانرو، ساموئل آدامز، بنیامین فرانکلین، جرج میسون، توماس پین، و جان هنکاک بودیم. گرچه بسیاری جان  لاک”  انگلیسی را الهام‌بخش اصلی ایده‌ها و آرمان‌های انقلاب آمریکا دانسته‌اند. و البته پر بی راهه نمی گویند. هر چند نقش لافایت در هر دو انقلاب آمریکا و فرانسه ستودنیست.
در انقلاب اکتبر مارکس یک رهبر نخستین بود. لنین و استالین دیگر سردم داران بودند. هر چند به جز ایندو دیگر چهره های این انقلاب نه ایدئولوگ انقلاب بودند و نه فرمانده آن ، بلکه سازندگان و معماران بعد از انقلاب بودند . اما اسامی همچون مارکس، لنین و استالین آنقدر بزرگ هستند که جای بحث نداشته باشند.
 با احترام به اساتید عزیزی همچون دکتر علیرضا نوری زاده، قضاوت در این خصوص را به خوانندگان واگذار می کنم که آیا  جناب آقای شهرام همایون و برخی دوستان آریامهریش که مدعی رهبری به اصطلاح (جنبش ما هستیم) است، اقل ویژگی هایی را که رهبری یک خیزش باید داشته باشد،اعم از سبقه مبارزاتی روشن، مقبولیت سیاسی، هدفمندی، دانش متدیک و شناخت محورانه از جامعه هدف،  و از همه مهمتر کاریزمای تمیز دهنده یک لیدر را دارد؟

و اما نقش مکاتب در تحولات سیاسی ساختاری
تجمیع کننده اصلی توده های اجتماعی بر له یا علیه نظم موجود در هر تحول و انقلابی به مدد مکاتب و مانیفست های آرمان خواهانه سیاسی ، اجتماعی بوده اند.
انقلاب آمریکا، انقلاب فرانسه ، انقلاب اکتبر و انقلاب مائو در چین،  تجارب عینی و مهم برای اثبات این حقیقتند که لازمه تشخص یک عمل تحول خواه سیاسی، البته اگر بدنبال یک هدف روشن باشد، بهره بردن و یا به عبارت شیواتر، پیروی نمودن از یک مکتب، مانیفست و فلسفه راهبردیست.
همانگونه که ذکر شد، نقش مکاتب سیاسی در انقلاب ها و تحولات ساختارشکنانه سیاسی و اجتماعی تردید ناپذیر است.
انقلاب آمریکا
برای مثال، از آنزمان که در۱۶ دسامبر ۱۷۷۳  انقلاب آمریکا در مهمانی چای بوستون  Boston Tea Party بر علیه پادشاه وقت بریتانیا، کلید خورد، تا  ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ که در تالار استقلال  فیلادلفیا اعلامیه استقلال ایالات سیزده گانه آمریکا با نام ما ملت آمریکا امضا و منتشر شد، نقش روشن اندیشان انسان گرایی همچون جان لاک و دلاورمردانی چون لافایت همچون نگینی رخ می نماید.
سه‌گانهٔ زندگی ، آزادی و مالکیت
اما نقش لاک ویژه تر بود.لاک را عموما" پدر معنوی اندیشهٔ حقوق بشر در دوران جدید می‌دانند.نکتهٔ قابل تأمل  در اندیشهٔ سیاسی لاک که انقلاب آمریکا متاثر از آنست، امر مشروعیت دولت است. در طرح لاک ، دولت نمایندهٔ مردم و در واقع «معتمد» آنان است. و این امر معنایی جز این ندارد که قدرت واقعی از آن مردم است و این مردم هستند که فرمانروای واقعی هستند. در جایی که دولت از اعتماد مردم سوء استفاده کند و یا نتواند اهداف سه‌گانهٔ زندگی ، آزادی و مالکیت خصوصی را برآورد ، باید قدرت را به صاحبان اصلی آن که مردم هستند بازگرداند. فراتر از آن ، لاک برای فرد در قبال تعرضات دولتی، حق مقاومت قائل است. هر جا که قوه‌های دولتی اعم از قانونگذاری و یا اجرایی ، تجاوزی به حقوق فرد مرتکب شوند و فرد نتواند از طریق گزینش و یا برکناری این نهادها، از آن تجاوزات ممانعت به عمل آورد ، از نظر لاک فرد از حق مقاومت در مقابل دولت برخوردار است.شارل دو مونتسکیو ، ژان ژاک روسو و کانت ، هر یک به گونه و شیوهٔ خود، این جهان بینی را در اندیشه سیاسی غرب نو بلاخص انقلاب آمریکا و ثمرات عینیش تثبیت و متجلی نمودند.

انقلاب فرانسه
این ساده اندیشی محض است اگر بگوییم انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه، صرفا بازخورد و تصویر طبیعی اصطکاک بین طبقه اشرافی فئودالی و اعضای سرمایه‎گرای طبقه‎ی متوسط جامعه بوده است و در این میان، زمینه های تاریخی و سیاسی و فرهنگی که ستون اصلی آن شد را نادیده انگارد. چشم بر ظهور فلسفه ها و مانیفست های نو سیاسی که موتور محرکه پدیده هایی هچون انقلاب فرانسه بوده اند ببندیم. در آنصورت دستاوردهایی همچون آزادی و برابری و تصویب قوانین متعالی حقوق مدنی قابل تحلیل نخواهند بود.
انقلاب فرانسه  در حالی در اواخر قرن هجدهم روی داد، که از حوالی قرن شانزدهم تاریخ بشر به خوبی مقدمات آن را چیده بود. انقلاب فرانسه را می شد با انقلاب کپرنیکی مرتبط کرد، می شد آن را به شکاکیت مونتنی و اراسموس ربط داد و می شد آن را ذیل هنر ایتالیا و نگرش های فلسفی دکارت فهم کرد. آنچه مشخص و محرز می نماید نقش و جایگاه مکاتب و فلسف های خاص سیاسی و اجتماعی به عنوان مبانی و بنیان های اصلی زایش زمینه های بروز انقلاب فرانسه بوده است. انقلابی که به نام انسان شکل گرفت و دستاوردهایش انسانی ترین مفاهیم کنونی بشر ی یعنی عقلانیت اومانیسم و دموکراسی بوده است..
مهمترین ننیجه انقلاب فرانسه را می توان  استیلای عقلانیت اومانیستی بر دنیای مدرن دانست. در حقیقت غرب در غالب انقلاب فرانسه دست به کار دکارتیزه کردن خودشد..بنابراین مرجعیت کلیه امور و عناصری که اقتدار (Authority) خاصی غیر از ملاک های عقل اومانیستی برای خویش تعریف می کردند، نفی شد.
 بنابراین نهادینه شدن دستاوردهای تجدد و مدرنیته بویژه در ابعاد سیاسی و اجتماعی را می توان به انقلاب کبیر فرانسه منسوب کرد. البته در سیر روند تاریخی، انقلاب فرانسه بعداً دچار وقفه هایی در جهت تحقق آمال و ارزش های اعلامی خویش شد ولی عمق و اهمیت گفتمان تازه پدید آمده به قدری بود که دیگر امکان و تصور بازگشت به گذشته و نفی دستاوردهای جدید وجود نداشت.
در واقع کارکرد و کاراکتر مکاتب سیاسی و مانیفست های سیاسی و اجتماعی در دو انقلاب آمریکا و فرانسه در غوالبی همچون ترجیح عقلانیت اومانیستی و اصالت انسانی و آزادی  آشکار است.


انقلاب 1917 روسیه
  اگر چه انقلاب کبیر فرانسه حامل پیامی بود که فرکانس هایش از دوران رنسانس به گوش می رسید اما «کارل مارکس» روند تحولات دوران جدید را به ویژه با توجه به جوانب و ابعاد اقتصادی آن و نقشی که سرمایه داری داشت، مورد نقد افکار تیز خود قرار داد. وی بر این باور بود که با گذشت زمان درگیری و نزاع دو طبقه عمده جامعه یعنی بورژوا و پرولتاریا شدت و حدت بیشتری خواهد یافت و هر چند پرولتاریا ابتدا توسط نظام سرمایه داری دچار از خودبیگانگی (Alienation) می شود ولی قادر است به آگاهی طبقاتی (Class consciousness) برسد و بر اثر همین تحول دست به انقلاب خواهد زد. مارکس می پنداشت که این طبقه برای انتقال به مرحله نهایی و ایده آل که کمونیسم است، دست به ایجاد دیکتاتوری پرولتاریا می زند و در نهایت وقتی کمونیسم اتفاق بیفتد تنها یک اصل حاکم خواهد بود: «از هر کسی به قدر توانایی اش و به هر کس به قدر نیازش.» نهادی چون دولت می شکند، و تضادهای گوناگون موجود در جامعه از میان خواهد رفت.
    اندیشه مارکس در باب انقلاب برآمده از کلیت نظر وی درباره سیر تحول جوامع است.
     مارکس اعتقاد داشت، جوامع مختلف، فارغ از شاخصه های متفاوتشان، با نیل به مرحله سرمایه داری و بورژوایی اپیزود نهایی خوشبختی و تکامل را تجربه نمی کنند بلکه بلعکس، در این موقعیت، نابرابری ها و تضادهایی پدید می آید که لازمه آن عبور از این شرایط و رسیدن به مرحله اشتراکی است. مانند دیگر زوایای تفکر مارکس، این بخش از بینش او در باره  انقلاب رفته رفته حالتی دگماتیک و ایدئولوژیک پیدا کرد و اصولی ثابت را برای تبیین تغییر و تحولات مختلف جوامع ترسیم نمود. آنچه در روسیه و بویژه توسط «لنین» در انقلاب اکتبر ظهور کرد ضمن آن که داعیه چپ گرایی داشت، شامل تجدیدنظرهایی اساسی در آرای مارکس نیز بود.
لنین معتقد بود نمی توان دست روی دست گذاشته و منتظر سیر تحولات تاریخی شد، بلکه لازم است گروهی از روشنفکران پیشرو و آوانگارد در قالب جذب به جهش در طی این مراحل تاریخی بپردازند. به این ترتیب نقش عامل انسانی برجسته تر می شد. دیگر لازم نبود انسان به صورتی منفعلانه انتظار تغییر در مناسبات و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی را داشته باشد. برعکس سیاست را باید مهم تلقی کرد. می توان با به دست گرفتن پیش از موعد قدرت سیاسی و القای آگاهی به توده های مردم بویژه پرولتاریا آنان را در ایفای نقش تاریخی شان یاری داد؛ در صورتی که اگر اوضاع از سوی انقلابیون حرفه ای و روشنفکران به حال خود رها شود، در آن صوت نمی توان امیدوار بود که اینان به آگاهی رسیده و جامعه را به سمت وسوی رهایی سوق می دهند بویژه که نظام بورژوایی همواره دست اندرکار القای ایدئولوژی کاذب به توده های زیر ظلم و ستم است.

انقلاب۱۹۴9  چین
 در چین نیز «مائو» به تجدیدنظرطلبی دیگری در افکار مارکس دست زد. او با در نظر گرفتن شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی جامعه چین برای دهقانان همپای کارگران صنعتی اهمیت قائل شد. از سوی دیگر وی درون جامعه تکیه اساسی را بر نبرد و نزاع میان شهرها و روستاها نهاد.
    در این زمینه حرکت کردن از روستاها و تصرف شهرها در دستور کار مائوئیست ها قرار گرفته و سرمشق دیگر پیروان مائو در نقاط دیگر جهان نیز شد.
 بدین صورت، مشاهده می کنیم، هر یک از این انقلاب ها وامدار شکل و نوع خاصی از مکاتب و مانیفست ها و دستورالعمل های سیاسی و اجتماعی بوده اند.
البته در این میان انقلاب ایران را می توان تا حدودی مشابه با این سه گونه دانست اما در اصول متفاوتند.
انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه شناسه اش انسان بود. انقلاب اکتبر وانقلاب مائو شناسه اش رنج بود، اما انقلاب ایران شناسه اش، شاخصه اش و شعارش سرابی سرشار از ابهام به نام حق بود.
در هر روی می بینیم که هر تحول ساختاری فارغ از آنکه خروجی اش چه کیفیتی و چه لوکیشنی را به ارمغان آورده باشد، نیازمند مکتب، مانیفست، مرامنامه یا هر آن چه که بتوان بدان نام فلسفه راهبردی اتلاق نمود بوده و کماکان نیز می باشد.

بنابراین می توان مشاهده کرد، فقدان این دو آیتم و شناسه اساسی تفوق افعال تحول خواه اجتماعی و سیاسی یعنی داشتن یک فلسفه سیاسی و یک جهان بینی روشن و برخورداری از رهبران متفکر و کاریزاماتیک، در حرکت ها یی از قبیل (ما هستیم) و یا امثال و اسلافش، همان فقریست که بدان اشاره کردم. این بدان معنا نیست که در میان اپوزسیون ایرانی، چهره ای شاخص و کاریزما وجود ندارد، بلکه بلعکس بسیارند، رهبرانی از جنس ملت، که هم کاریزمای رهبری دارند و هم پشتوانه فکری و فلسفی ایفای این کاراکتر را.
بی شک عقلای اپوزسیون ایرانی بلاخص در این یک دهه اخیر، با بهره گیری از تجارب و دروس تلخ و شیرین گذشته که همچون توشه ای عظیم بر دوش دارد، می تواند نقش بی بدیل و تحسین برانگیزش را با شدت و غلظت هر چه بیشتر ادامه دهد، به شرط آنکه ناآگاهان و فقرای فکری، ناشیانه بر پایه توهمات خود از مبارزه سیاسی و تجمیع توده ها از طریق داد و فریاد زدن جلوی دوربین که فقط طعمه تبلیغاتی به دست دروغ پردازان و وارونه گردانان جمهوری اسلامی می دهد، یک جانبه نگری و کوته بینی و الیته ساده انگاری را به کناری بگذارند و عرصه را به آنها که جای و جهانی در قلب و ذهن قاطبه ملت دارند، بسپارند.
آقای همایون و معدود همفکرانش باید بدانند که هر تغییر ساختاری اگر قرار است موفق باشد باید از پائین به بالا شکل بگیرد نه از بالا به ......
به قول ژان پل سارتر مکاتب سیاسی و  ادبی  موج نو مغرب زمین اغلب از درون کافه ها و گوشه و کنار خیابان ها و  مباحثات روزمره طبقات میانی و متوسط توده ها متولد شده است.

هنر یک رهبر و مدیر سیاسی هدایت مطالبات جامعه هدف است ونه موج سواری. و البته این وظیف و کارکرد از عهده نا آگاهان و ناشیان و لمپن های سیاسی ساخته نبوده، نیست و معالا هم نخواهد بود.
میدان را باید به امتحان پس داده های شناسنامه دار سپرد. البته این به معنی خالی از ضعف بودن، اندیشمندان و رهبران لایق اپوزسیون نیست. اما باور کنیم کم نیستند، در میان ملی یون ایرانی و البته چپ های اپوزسیون داخل و خارج از وطن، دانشجویان و فعالان سیاسی و مدنی، وجیه المنظرانی موثر، پاکدل و وطن پرست که هم اندیشه ای قابل دارند و هم کاریزمایی والا. کم نیستند بزرگمردانی از جنس بختیار ها و قاسملوها

 :: نوشته شده توسط محمدرضا شکوهی فرد در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387 ::

یک پیشنهاد برادرانه

یک پیشنهاد برادرانه

قابل توجه بچه های هنوز شرافتمند روزنامه اعتماد ملی

محمدرضا شکوهی فرد

mrshokouhifard@gmail.com

باور کنید روزی که شنیدم شهروند امروز توقیف شد، از تعجب شاخ درآوردم. نه از آنرو که مملکتمان از پس از روی کارآمدن دولت فخیمه فعلی شده است کشور گل و بلبل و آزادی و قوائد دموکراتیک از گوشه گوشه جوارحش می زند بیرون بل از آن جهت که شهروند امروز طی دوران انتشارش ثابت کرد که یک تریبون مدرن و آرایش شده برای سخنگویان، و اعضای طیف اصولگرای حاکمیت است و الحق والانصاف در ایفای زیرکانه این نقش کثیف بی نقص عمل کرد. مدتی بعد وقتی شاهد اسباب کشی محمد قوچانی و تیم شهروند امروز به روزنامه اعتماد ملی بودم، نم نمک به قول عوام  دو زاری افتاد.امروز اما وقتی نوشته سایت نواندیش را خواندم که در آن قید شده بود عده کثیری از همکاران روزنامه نویس در اعتماد ملی به نشانه اعتراض به شکل گیری باند مافیایی قوچانی و منتجبی با هدف تخریب و تکثیف چهره محمد خاتمی،قصد ترک روزنامه را دارند، اولا باز هم افسرده شدم که چرا یکی دو جین خودفروش مطبوعاتی از نوع قوچانی و منتجبی باید مسبب کناره گیری یا بهتر است بگویم اخراج محترمانه بچه های زحمت کش و خوش سابقه اعتماد ملی را شوند و از سوی دگر شادمان از اینکه می بینم هنوز شرافت حرفه ای میان بچه های دو سه روزنامه چون اعتماد و اعتماد ملی و آفتاب، زنده است.

یک تبارز عجیب و غریب دیگر از تضادهای دنیای امروز اینست قوچانی و منتجبی ها را اصلاح طلب می نامند. نمی دانم منبعث از نوعی بداقبالی تاریخیست که گریبان ژورنالیسم مستقل امروز ایران را گرفته یا اینکه زلزله ای ساختاری حادث شده و مفاهیم را به شکل شگفت آوری دستخوش تغییر نموده تا آنجا که بقول دکتر شریعتی طبیعی ترین واکنش انسان اینست که دو شاخ از دو سوی فوقانی کله اش بزند بیرون.

باری
بسیاری کمابیش می دانند بنده منتقد جدی حضور مجددآقای خاتمی در انتخابات بوده ام و هستم و خواهم بود، اما بدلیل شناختی که از شخصیت آقای خاتمی و صداقت و پاکی اندیشه مسلمش دارم، اساسا زیر بار هیچ نوع قیاسی مابین او و آلوده دامنی همچون مهدی کروبی نمی رم که مصداق عینی قیاس مع الفارق است.
توصیه می کنم کسانی که علاقه دارند بیشتر مهدی کروبی را بشناسند و با فضاحت های سیاسی و همچنین تیرگی های اخلاقی اش آشنا شوند یک سری به منزل آیت الله و العظمی منتظری بزنند و ظبط را خاموش کنند و مستفیض شوند.
البته در مورد تیم مطبوعاتی ایشان که مشتمل بر قوچانی ها و منتجبی هاست توصیه و پیشنهادی ندارم چرا که تشت رسوایی این مصادیق مشخص نفاق و رذالت اعتقادی خیلی پیشتر از اینها از بام افتاده است.
چند روز پیش که بر آن شدم اپیزودی دیگر از سیاهکاری قوچانی و منتجبی را آشکار نمایم و البته اینکار را کردم یکی از دوستان دیر و دور مطبوعاتی از من خواست که مطلب مندرجه در وبلاگ شخصی و سایت دنباله را حذف کنم و بنا بر ارادتی که به این رفیق شفیق خویش داشتم بر دیده منت خواسته اش را استجابت نموده و نوشته مندرجه را  به سرعت حذف نمودم.
اما اینک دیگر نه خواسته دوستی را اجابت می نمایم و نه شکوه برخی را به دل می گیرم وبی واهمه مسئله را مطرح می کنم.
پس مطلب مندرجه محذوف آن روز را بی کم و کاست و عاری از هرگونه قیچی خوردگی و سانسور اینجا می گذارم.
متن مندرجه معصوم محذوفه:
این سه در کافی شاپ چه می گویند؟
وحید یامین پور، پیام فضلی نژاد و شادروان محمد قوچانی و اکبر منتجبی .
این چهار تن را باید بشناسید. اولی مقاله نویس خزعبل نامه رسالت و جوک نامه رجا نیوز
دومی طناز موسسه ضد فرهنگی و فحش نامه کیهان
سومی. محمد قوچانی. زمانی جوان اول روزنامه نگاری ایران می خواندندش،  به اشتباه و البته چند سالی مرد اول ژورنالیست های سازشکار با حاکمیت، سردبیر فعلی ارگان حزب اعتماد ملی شیخ مهدی کروبی.
چهارم اما قصه اش بیشتر به رمانی تراژیک می ماند، روزنامه نگاری که ظرف چند سال چنان شرافت حرفه ایش را به آنطرفی ها فروخت که اگر کسی بخواهد شرح زندگی حرفه ای و شخصی اش را بر روی کاغذ بیاورد، اواسط داستان با خیسی صفحه مواجه خواهد شد.
حال این چها ر نفر چه ربطی به هم دارند و اصولا چرا باید نام این چهار تن کنار هم آورده شود.
بگذارید، قبل از هر شروعی نکته ای را ذکر کنم.
اگر چند روز پیش شخصی حتی فرضا از دوستان معتمدم با من تماس می گرفت و برای من شرح ماجرایی را که برایتان توصیف خواهم کرد،فقط می گفت، صد در صد دو واکنش غیر ارادی از سوی من بازخورد طبیعی شنیدن این خبر بود.اولا به صداقت دوست معتمدم شک می کردم والبته بینابین این تشکیک کهیر هم می زدم.
من از مدت ها پیش به دلایلی که شرح مفصلش فرصتی و زمانی مناسب می خواهد می دانستم که قوچانی سر و سری با برخی در این نهاد و آن سازمان و فلان ارگان دارد،اما باور اینکه قوچانی و منتجبی اینگونه بی مبالات و بی واهمه دیدگان چند فضول از جمله رفیق مطبوعاتی علاف بنده را متوجه نیمه خالی لیوان نمایند را ابدا نداشتم.  در مورد آن دوی دیگر نمی خواهم سخنی بگویم، که اصولا به هیچ کاری نمی آید.
باری، جریان از چه قرار بوده است؟
کافه پاپ، خیابان شریعتی، کنار بیمارستان ایرانمهر . ساعت 9: 30 دقیقه شب جمعه 24 بهمن 1387
خوب در این مکان چه اتفاقی افتاده؟ قتلی صورت گرفته؟ یا شاید هم سوتی به آسمان فرستاده شده و یا شاید هم بوی گندی به بیرون نشت کرده.
البته به نظر من هر سه را می شود به داستان چهار رفیق شب نشین قصه ما مربوط دانست.
برویم سر اصل مطلب، در آن شب و در آن ساعت این چهار نفر دور یک میز جمع شده بودند جالب آنکه به روایت رفیق رند ما با هم وارد کافی شاپ شده بودند. این یعنی اینکه هرگونه شائبه برخورد تصادفی این چهارتن محمل منطقی نخواهد داشت.
باری قریب به یک ساعت و رب این کافی شاپ به پاتوقی برای  دوستان مذکور تبدیل شده بوده است. جالب آنکه وحید یامین پور وقتی دوست رند ما را می بیند حالا از کجا شناخته بوده نمی دانم، به هر حال به محض آنکه متوجه حضور رفیق ما می شود، الی به سه تن دیگر می دهد و البته پس از آن قیافه اکبر خان منتجبی که از فرط تشرح عروق شرم و خجالت، یادآور آب و هوای جزایر سوماترا بوده دیدنی شده است. به هر حال بدلیل فاصله زیاد یار رند ما چیزی از محتوای این تجمع دوستانه و یا مذاکره مخفیانه نصیبش نشده و از رو رفته و آن چهار برادر را به حال نزار خویش رها نموده ولی بنده ، طی این نوشته به آن دو به اصطلاح اصلاح طلب جمع که در حال حاضر از صحنه گردانان خیمه  شیخ خوش خواب، مهدی کروبی هستند اخطار می کنم اگر روش آلوده و مزورانه شان را تغییر ندهند، روزی از این روزهای مانده به انتخابات را برایشان تبدیل به یک کابوس خواهم کرد فقط به یک دلیل ساده، گوشی رفیق رند ما  به لطف پیشرفت افسانه ای تکنولوژی مجهز به دوربین .... مگا پیکسلی بوده، بقیه اش را خودتان حدس بزنید.
در آخر آنکه پیشنهاد برادرانه من به همه بچه های عزیز و شریف اعتماد ملی که از مافیای خزنده شهروند امروز به تنگ آمده اند اینست که همگی دست به یک اعتصاب محدود بزنند و در صورت ادامه روند و بی پاسخ ماندن خواسته های بحق بچه ها، روزنامه را یکسره ترک کنند.

 :: نوشته شده توسط محمدرضا شکوهی فرد در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387 ::

آقای لاریجانی آن هموطن سوخت، اما شما دود می شوید. او در تاریخ می ماند و شما در تاریخ گم می شوید.

آقای لاریجانی  آن هموطن سوخت، اما شما دود می شوید. او در تاریخ می ماند و شما در تاریخ گم می شوید.

محمدرضا شکوهی فرد
mrshokouhifard@gmail.com

از چند روز پیش که شنیدم، یکی از همطنانمان فارغ از اینکه جانباز بوده یا نه، سابقه زندان داشته یا نه، اعتیاد داشته یا نه، جلوی ساختمان مجلس فخیمه شورای اسلامی آتش به جان خریده تا پیامی را به گوش های کر برخی در آن بالا بالا ها برساند، مدام این پرسش ذهنم را باخود درگیر می سازد که چگونه رهبران و مسئولان سیستمی که به نام به نام الله، مذهب، به نام عدالت و به نام علی، آری همان علی که مسئول مسلمین را شایسته دانست، برای اهانت به شرافت یک پیرزن یهودی در جامعه تحت حاکمیتش دق کند، به قدرت رسیدند و نظامی با عنوان اسلامی بر پا داشتند و سی سال شب و روز دیده برای اهالی غزه و بیروت و بیت المقدس تر کرده اند، می توانند بسان علی لاریجانی رئیس مجلس هشتم اینچنین زبان به رذالت و شعامت بیارایند و با این گفته که ایشان جانباز نبوده بلکه اعتیاد داشته است، و حراست مجلس از فلان سازمان ضد بشری حکومت، استعلام نموده، چشم بر هم ببندند و خویشتن آلوده شان را به گمراهی زنند؟
و البته مدام با این ندای وجدان خوشبختانه بیدار خویش مواجه می شوم که می گوید، از قومی که الله مبدل به جواز کسب حرامشان گشت و علی ابزاری شد از برای تحمیق ملتشان و حسین سلاحی شد جهت تزویر همه گاهشان بیش از این انتظاری نباید داشت؟
از منظر تو و آن ارباب کوکنارگزیده ات، حسن نصرالله و عماد مغنیه به درک واصل شده و یکی دو جین از این دست ایرانی تر و خودی تر هستند تا آن هموطن جان سوخته. یقینا اآن هموطن سوخته یا بهتر است بگویم سوزانده شده، ایرانی تر از تو و رهبر کریه المنظر مفسدت بود. او مجلس را ، خانه اش می دانست اگر چه اشتباه، و تو  و اراذلی چون تو غزه و خان یونس و ضاحیه و ............. را سرای امن و منزلگاهتان می دانند. البته که حق هم دارید.
اگر ضاحیه جنوبی و نبطیه و دره بقاع و گندابه های دیگر پذیرای شما نباشد، جای شگفتیست.
چقدر دوست داشتم امروز در حین سخنرانی حسن نصرالله تروریست، موشکی ، گلوله ای و .....از کنجی و گوشه ای نثار پیشانی تیره اش شود. باور کنید اگر ذره ای فقط ذره ای به حقانیت اسرائیل و هر چه و هر که دشمن شما و آن وجود کریهتان شک داشتم، همه این تردیدها را به تاریخ سپردم برای ابد. دوست داشتم پیشانی سوراخ شده اش را ببینم و لحظه ای آرام بگیرم.
شک نکن، جگر سوخته آن هموطن به زعم تو معتادم در محکمه به غایت رئالیست زمان در جایگاه شاکی خواهد نشست و تو و رهبران بی وطنت در جایگاه متهم. و البته وجدان بیدار تاریخ دادستان آن پرونده.
آری من ایرانیم و جان هموطنم، یک تار موی هموطنم را جانباز و غیر جانباز، معتاد و غیر معتاد را به سر تا پای آرمان کثیف تان و آن ایدوئولوژی مریضتان ترجیح می دهم.

می خواهم بگذارم و بگذرم و ره برم به اصل مطلب و پایه بروز آن. نمی شود اما. سخن گزافه گفتن و لات و الات بهم بافتن و خزعبل سرودن اگرچه حرفه لاریجانی ها و دیگر اقمار و انصار زیر بازارچه ای های انقلابی بوده و هست و کمافسابق خواهد بود، اما توهین به هموطن درگذشته ای که یحتمل دل سوخته خانواده داغدارش از هرزه زبانی علی لاریجانی و علاءدین بروجردی کباب شده است، این قلم را وادار می کند، نخست در این چند سطر جمله هم که شده ادب و نزاکت حرفه ای را به کناری نهاده با زبان خودشان سخن گوید.
جناب لاریجانی ظریفی نوشته بود: بوی گوشت سوخته آن معتاد شرف دارد به بوی دهان تو.
ظرافت اینگونه بنده حقیر را هم بپذیر: بوی گوشت سوخته که چه ارز کنم.  همه وجود آتش آجین شده آن هموطن می ارزد به سر تا پای تو ، رهبر فاسد تر از لجنت و حاکمیت نوک تا دم متعفنت.
روزی به تو  و آن رهبر بی شرمت، ثابت خواهد شد،گزافه سرایی ها و گنده گویی های امروزین تان  بی پاسخ نخواهد ماند.
دلم خنک شد، خالی شدم.
اما در این نوشتار بنا نداشتم قلم بسپارم به صرفا محکومیت رذائل اخلاقی لاریجانی ها و ....... بل از زاویه ای علمی و آماری بررسی کنم آنچه را عقلا به عنوان پس زمینه های وقوع پدیده هایی نظیر خودکشی و خودسوزی در یک جامعه هدف می شناسند.
خودکشی که بر اساس آمار نهاد های دولتی حال حاضر ایران در دهه های 50 و حتی 60 شمسی آوراجی متعارف و نرمال را چه در بعد کمی و چه در بعد کیفی به عنوان یک آسیب اجتماعی به خود اختصاص داده بود، از دهه دوم حاکمیت نظام جمهوری اسلامی رشدی به شدت صعودی یافته و این اواخر چنان در غالب یک آلارم اجتماعی رخ نمایی کرده که به اعتقاد بسیاری بیش و کم می توان پیشوند رشد فاجعه آمیز را برایش بر گزید.
عوامل مهم مؤثر بر خودکشی را می توان منطقا در این سه مهم معرفی نمود: 1- عوامل فرهنگی 2- عوامل اقتصادی 3-عوامل اجتماعی
اما معرفی و تحلیل و توصیف و کنکاش این پدیده در عوامل مذکور بی آنکه در نظر بگریم، نقش منفی و البته بارز حاکمیت سیاست ورز را که چون هشت پا بر همه زوایایی زیستی جامعه ایران تسلط دارد، پویشی است خطاگونه و سرشار از اشتباه.
در جوامعی نظیر ایران امروز تحت حاکمیت جمهوری اسلامی این سه عامل تابعی از رفتار و نگرش استبداد محور حاکمیت است که شرعا و قانونا خود را موظف به ساختار سازی و شکل دهی به همه زوایای زیستی جامعه هدف می داند. تعریف خود را از فرهنگ، اقتصاد، و اجتماع ارئه می نماید و بر اساس همین جهان بینی خاصش حوضه یدش را نه فقط بر دایره معادلات سیاسی کشور سیطره می دهد بل به شکلی دستوری و پدرسالارانه دوایر فرهنگ و اقتصاد و اجتماع را تحت استیلای خویش قرار می دهد.
در عین حال بدلیل رابطه دیالیکتیکی که این سه عامل با یکدیگر دارند، منطقا حتی در یک شرایط نرمال هم نمی توان این آیتم ها را جدا گانه تحلیل کرد.
نقش بی بدیل عوامل اجتماعی در آسیب های روانی و بازتاب این دردها در غوالبی همچون، طلاق، اعتیاد و خودکشی موجب خروج این بحث از دایره شخصی فرد فرد ساکنان یک جامعه شده است و به طبع آن، لزوم توجه به پس زمینه های اصلی و منطقی چنین عوارضی نه صرفا در حوضه روان پژوهی شخصیتی بل در حیطه میزان  تاثیر مولفه های اجتماعی بر وقوع و تشدید چنین پدیده های منفی بیش از پیش احساس می شود.
اینکه علت ارتکاب این امر ناخوشایند را تنها به خود اشخاصی که مرتکب آن شده اند متمرکز کنیم، صحیح و نادرست است و از روحیه یک بررسی علمی و کارشناسانه خارج است. در خوشبینانه ترین حالت، نوعی ساده انگاری و سطحی نگری بینشی است و قائدتا مصداق یک نگاه کارشناسانه و آسیب شناسانه از سوی ما نخواهد بود.
"امیل دور کهیم" جامعه شناس بزرگ فرانسوی از جمله افرادیست، که به صورت آکادمیک و کاملا علمی به تبیین علل خودکشی در جوامع می پردازد.
انقلاب اسلامی در ایران جدا از تاثرات ماهوی که در روند زیست سیاسی و اجتماعی و اقتصادی جامعه ایرانی حاصل کرد، موجب تغییر و یا اگر منصفانه بنگریم، تخریب عمده ارزشهای زیستی بود که جامعه ایرانی با صرف هزینه های حجیم سیاسی و اقتصادی و فرهنگی از مدرنیته به ارث برده بود.
اگر چه بدلیل بحرانهای خودساخته از جمله جنگ با همسایه غربی کشور یعنی  عراق، که نظام بر آمده از انقلاب جمهوری اسلامی سرگرم آن بود و البته نخوابیدن تب انقلابی غالب طیفهای اجتماعی، تا اواخر دهه 60 شاهد انعکاس و بازتاب این تخریب هنجاری در متن جامعه اقلا بشکلی آشکار نبودیم اما با ورود به دهه 70 و گذشت چند سال از پایان جنگ،کم کمک رگه هایی از این تحولات منفی را می شد دید.
 قبولی در کنکور و ورود به دانشگاه، اخذ مدرک تحصیلی، مسائل اقتصادی و دیگر مسائل، ارزشی بالاتر از حیات انسان و لذت رشد و تعالی در این جهان را بخود گرفت،
نا گاه این جمعیت سراسر جوان که در یک فضای استاندارد و نرمال سیاسی و اجتماعی و اقتصادی قائدتا باید سرشار از امید و شادابی، پوینده مسیر رشد و تعالی شوند، نا امید از در های بسته دانشگاه، سپس نا امید در بدست آوردن منبعی قانونی و استاندارد که ممر معاش و حرکتشان باشد، در پی اش نا امید از تحقق آرزوی تشکیل خانواده و ازدواج، مواجه با غول های بی رحم و بی شاخ و دمی بنام تورم افسار گسیخته، گرانی پناه بردند و می برند به مجموعه گسترده و پردامنه ای از انحرافات اخلاقی و اجتماعی نظیر اعتیاد و فساد.
  این پیامد اوضاع بد اقتصادی کشور از آن زمان به یمن ثمرات معنوی جنگ 8 ساله به نحوی فزاینده خود را در غوالبی همچون رشد آسیب های اجتماعی نظیر بیکاری، فقر، طلاق و اعتیاد عیان کردند. اگر به آماری که از سوی نهادهای منعطف به حاکمیت و نه ارگان های شناسنامه دار آکادمیک، مراجعه شود، می توان دید که دقیقا از اواسط دهه 70 شمسی نتیجه و حاصل رشد این آیتم های منفی زیستی ظهور یافت در افزایش بی سابقه و نگران کننده پدیده ای بنام خودکشی.
عدم رشد فکری و بالندگی فرهنگی به مدد حاکمیت قرائت خشونت آمیز از مذهب، خودکشی و بشکلی بارز خودسوزی را میان زنان ایرانی بلاخص در مناطق کمتذ توسعه یافته ای همچون کردستان، سیستان و بلوچستان، ایلام،هرمزگان، خراسان و خوزستان مبدل نه صرفا یک مشکل بلکه خاصه یک معضل خطرناک کرد. روندی که اکنون به مرزی رسیده که می توان از آن به عنوان یک فاجعه اجتماعی یاد نمود.
خودکشی ناشی از فقر، طلاق، اعتیاد که همگی ارتباطی زنجیروار بایکدیگر دارند، اینک از نرخ ۲ نفر از هر ۱۰۰ ایرانی در سال ۱۳۷۵ به ۶ تن از هر ۱۰۰ همطن ایرانی رسیده .
اما نکته ای که بیش از پیش شایسته توجه و پرداخت ذهنی است، اینکه در طی 5 سال گذشته مدلل به این استناد انجمن نظام مدیریت و بهداشت و ایمنی وزارت بهداشت، وابستگی حیرت آوری بین سر منشاء های اقتصادی با افزایش بی سابقه  کمی و انبساط کیفی پدیده خودکشی در جامعه ایران بوده ایم. در حقیقت آیتم های منفی مانند تورم بی سابقه، بیکاری، فقر اقتصادی مهمترین دلیل و اصلی ترین زمینه ساز نمود اختلالات ایمنی روانی در پدیده خودکشی  در ایران امروز ماست.
در هر حال آنچه را می توان به شکل قاطع ادعا نمود آنکه، مهمترین و بنیانی ترین دلیل فزونی و تزاید آسیب های اجتماعی از قیبل اعتیاد، طلاق، و خودکشی در ایران امروز، فقر اقتصادیست.

از نظر من اگر بخواهیم در قالب یک هیئت هندسی مختصرا توضیح دهیم براهن این سیر صعودی را باید شکلی اینچنین را تصویر نماییم. مثلثی که یک ضلعش افول فرهنگیُ ضلع دیگرش افول ساختار اجتماعیُ ضلع سوم افول اقتصادی و قاعده اش بر یک خطای فاجعه بار سیاسی،

آری، خطایی به نام انقلاب قهقرایی بهمن 57

در آخر آنکه پیشنهاد من نه فقط به جوانان و همنسلانم بلکه به تمام هموطنانم اینست که نا امید شدن من و شما و نیست گراییمان هیچ سودی جز ضرر برای ما و تاریخ و ملیتمان ندارد. ملت هایی که تلاش کردند که باشند و بمانند سرافرازان تاریخ و جوامعی که فرار را بر بودنشان، ترجیح دادند از سرشکستگان تاریخند. پس همه با هم باید بجنگیم برای ماندن. و در این مسیر بزرگترین سلاحمان، و معظم ترین سرمایه مان، امید است و امید.
همین.


 :: نوشته شده توسط محمدرضا شکوهی فرد در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387 ::

پان ترکیسم در ایران جایی ندارد همانند باقی مترادف های عربی و . . . . . . . . .

پان ترکیسم در ایران جایی ندارد همانند باقی مترادف های عربی و . . . . . . . . .


محمدرضا شکوهی فرد
mrshokouhifard@gmail.com

چندیست که در بعضی سایت ها و وبگاه هایی فارسی زبان، برخی از غرض ورزان بی هویت شروع کرده اند، با استفاده از حربه های قومیتی و نژادی ذهن جامعه ایرانی را  نسبت به ملیت و میراث ملی، ایرانیش دچار تشکیک نمایند.
در این میان جریان هایی که با آرم ترک و با سوء استفاده از جغرافیای جمعیتی گسترده ترک زبانان ایرانی هر روز بیش از گذشته دامنه فعالیت هایشان را توسعه می بخشند، نمایان تر ند.
این گرو هها که در وابستگی و جیره خواریشان برای بیگانگان آنسوی مرز تردیدی وجود ندارد، به خیال خام خویش می توانند با استفاده از نارضایتی به حق جامعه ایرانی از حاکمیت جمهوی اسلامی، امیال پست و توهمات تاریخی شان را جامه عمل بپوشانند.
برای بررسی اثباتی شکست این گونه پروژه های پوسیده لازم است، ناسیونالیسم را به شکل عام و اشکال منطقه ایش را در ظرف خاورمیانه به شکل خاص تحلیل قیاسی نماییم.
هر واحد اجتماعی با نوعی از احساسات همراه است، یعنی در انسان یک نوع حس جانبداری نسبت به خانواده و قوم و ملیت خود به وجود می‌آید. این حس جانبداری ممکن است در واحد بزرگتری یعنی واحد قاره‌ای و منطقه‌ای نیز به وجود آید.
گرایش به جنبه‌های قومی و ملی در زبان فرهنگ و متوداسیون زیستی یک جامعه هدف، (Natinonalism) یا ملت پرستی نام دارد که متکی بر عواطف و احساسات  ملی و وطن دوستانه است.
 ناسیونالیسم  منطقا موجب همبستگی و احسان و خدمت و رابطه حسنه بین افراد یک جامعه می‌شود. اما اگر جنبه منفی به خود گیرد و افراد را تحت عنوان قومیت های مختلف جدا کند، حقوقشان را نایده بگیرد و موجب روابط خصمانه آنها شود، عقلاً مذموم است.
بی شک خاورمیانه بویژه از میانه دهه 20 میلادی بستر ظهور جنبش های ناسیونالیستی بوده است.
ناسیونالیسم ایرانی، ناسیونالیسم ترک، و ناسیونالیسم عرب
تفاوت اساسی این سه جریان ملی گرایانه را می توان در ماهیت و سرچشمه وجودی شان جستجو کرد.ناسیونالیسم ترک و ناسیونالیسم عرب، ذاتا وامدار نگرش های قومیت محورانه بودند و کماکان نیز هستند. دیدی دگماتیک و ایده ئالیستی داشتند و چه در بعد تئوریک و چه در شکل اسلوبی عینیت گرایی، حلقه مفقوده ای بود که به آسانی می شد و البته می شود در تار و پود فکری و عملی شان یافت.
ناسیونالیسم ایرانی اما ماهیتا متفاوت بود با این دو نگرش.
ناسیونالیسم ایرانی بر خلاف این دو جریان فکری، ریشه و شاکله قومی نداشت بر عکس، ‎ ناسیونالیسم ایرانی در حقیقت شمایلی تحسین برانگیز از بینش و  آگاهی جامعه ای بود که نخست،  به سیاق فرهنگی و سپس سیاسی در میان اقشار گوناگون جامعه  از دیر باز وجود داشت.
ایرانیان از چندین قرن پیش از ظهور اسلام و تولد صیغه جدید تمدن هایی نظیر اعراب و ترک ها، عاشقانه فارغ از آنکه هریک وابستگی و یا پیوستگی با کدام نژاد و قومیت ایرانی داشته باشند، خود را مالک مشاع سنگ سنگ و خشت خشت خاک پاک ایران می دانستند و خوشبختانه و سرافرازانه همچنان نیز همینگونه است.
برای ترک ایرانی خوزستان همانقدر وطن است که تبریز و ارومیه. برای عرب ایرانی آذربایجان و باختران و سیستان هیچ تفاوتی با جلگه خوزستان ندارد. برای کرد ایرانی خراسان و مازنداران و خوزستان و سیستان و ........ مترادف است با  سنندج و بانه و مهاباد و مریوان. برای خراسانی و سیستانی و ............. نیز به همین سیاق .
 در واقع بر اساس واقعیات مندرج در تاریخ سیاسی اجتماعی ایران شما  به شکل مشخص و اصیل سبقه ای قابل ذکر، بنام تجزیه طلبی و قومیت گرایی نمی توانید  بیابید. اگر هم خرده جمعیت های این کنج و آن گوشه خاک وطن جست و خیزی داشته اند، بی شک جیره خواران چند  مزدور و ابله در آنسوی مرز ها بودند و الا قاطبه جامعه ایرانی حتی در شکننده ترین شرایط سیاسی  و اجتماعی، هیچگاه دچار گسست معنایی با وطن خویش نشده اند و این بی تردید از افتخارات جامعه ایرانیست، که با همه نقاط سستی و ضعفی که در اینجا و آنجای تاریخ سیاسی و اجتماعیش داشته، وطن برایش مفهومی فراتر از قومیت و نژاد داشته و دارد و نوستالوژی ایران به مسابه خانه همیشه جاوید همه گاه در اذهانش  زنده بوده و مانده است.
این البته منعطف بوده و می باشد، به غنای بالای تاریخی و سبقه روشن و درخشان تمدن ایرانی که از دیرباز به سیاق یک میعادگاه، همه اقوام و قومیتهای ساکن جغرافیای معظم ایران را گرد هم آورده بود.
 در ایران بر خلاف آنچه در جوامعی از قبیل جامعه عرب و همچنین ترک دیده می شود، تعصبات و حساسیت های قومی و قبیله ای به این دلیل که بیش از هفت هزار سال این اقوام در سراسر پهنه ایران با هم در صلح و رفاقت و عشق زیسته بودند و معالا بسبب تعایش و آمیزش نژادی و فرهنگی و مقاربت جمعیتی  مبدل به یک خانواده  متحد و همدل شده بودند، اساسا هیچگاه محملی برای تولد، رشد و طرح پیدا نکرده است.
 تاریخ کهن تمدن چند فرهنگی ایرانی که حداقل، هزار سال قبل از ظهور اسلام تولد یافته بود از یک سو، و نگاشته های تارخی و ادبی موجود درباره‎ ایران باستان و ترجمه آن‌ها به زبان های عربی و ترکی و اروپایی پیرامون تاریخ ایران، وجود میراث ادبی کهن، به شکل نظم و نثر، و سیالیت فرادیدی ایرانیان، البته به شکل سنتی و نه مدرن آن، از سوی دیگر، در خود آگاهی ملی قاطبه ایرانیان نقش اساسی ایفا کرده بود. گذشته از این، وجود آثار حماسی هم‌چون شاهنامه فردوسی با یاد‎آوری دوران اسطوره‎ای و تاریخی ایران، ویژگی و برجستگی خاصی به آگاهی ملی و هویت ایرانیان در مقایسه با دو گروه قومی عرب و ترک بخشیده بود.
ناسیونالیسم ایرانی بر اساس سرشت و ذات خود ، متفاوت با دو  ناسیونالیسم عرب و ترک،همواره  در صدد پی‎ریزی، طرح ریزی و شاکله بخشی به یک نظم سیستماتیک جدید بر مبنای حقانیت قومی نبوده، بلکه همواره خواهان آن بوده تا در دورن مرز‎های رسمی کشور به اصلاح و آرایش ساختار سیاسی ایران بپردازد، و بک گراندها را  برای انطباق مدرنیزم با فرهنگ پربار جامعه ایرانی فراهم آورد.
 در حقیقت ناسیونالیسم ترک و عرب ری اکشن قابل پیش بینی جوامع این جامعه های چند پاره شده از حاکمیت عثمانی به استیلا جویی سپاه غرب بود.  هرچند سبقه تشکیل ناسیونالیسم ترک به پیش از برکناری امپراطوری عثمانی با زمی گشت. اشاره ام به جریانات سال 1910 و  ورود عثمانی ها به جنگ جهانی اول است، اما ظهور و شاکله اصلی این جریان متعلق به بعد ار نابودی حاکمیت عثمانی مربوط می شود.
اما ملی گرایی ایرانی همواره تاریخ اولا نه بدنبال کندن از قدرت و یا سیاستی  خاص و نه بدنبال تعریف و شکل دهی مفهوم و طبقه جدید نژادی در کالبد جامعه و  زایش ملیتی جدید بلکه در پی نوسازی ساختار پولیتیسیته ایران و اصلاح مکانیزم های بهزیستی ملی در ایران به عنوان ارض موعود همه قومیت های ایرانی بوده است، در حالی که ناسیونالیسم عرب و ترک که به دلایل متعدد سیاسی و فرهنگی رفته رفته شکلی پان گونه نیز به خود گرفت، همواره در صدد ساخت ساختار جمعیتی،سیاسی و نهادی جدید برگرفته از نوعی فروپاشی جویی بوده است، که پیامدش ایدئولوژی سازی از قومیت گرایی و افتادن در چاه نژاد پرستی بود.
تاریخ جهت اثبات این حقیقت مدغن، گواه صادقیست که ناسیونالیسم ایرانی همواره ناسیونالیسمی ملی بوده در حالیکه ملی گرایی ترک و عرب ناسیونالیسمی قومی بوده اند و کماکان نیز مانده اند.
در قاموس ناسیونالیسم ملی ملیت عبارت است از تجمیع جمیع اشتراکات و اختلافات ساکنان یک جغرافیای سیاسی خاص و شناسنامه دار، اما در ناسیونالیسم قومی، ملیت عبارتست از اشتراک محدود معدودی  افراد که زبان و سبقه ای مشترک دارند و بر همین اساس طیف و طبقه نژادی خود را برتر و برگزیده می دانند. اقوام دیگر را به سبب داشتن اقلیمی و گویشی متفاوت،  منشاء همه بدی ها می دانند و خود و قومیتشان را تمثال بی مثال جمیع خوبی ها.
در هر روی ملی گرایی ایرانی زائیده چند دهه و چند قرن پیش نیست بل میراثی است که در قلب و رگ و ذهن همه آحاد قومیت های ایرانی همواره زنده و جاوید خواهد ماند و البته چند مجنون که مغز و جیبشان مملو است از چرندیات و جعلیات و صدالبته ارزهای گوناگون بیگانگان، حقیرتر و پست تر از آنند که بتوانند افکار و ذهنیات معلول و فقیرشان را راهی چشم باز و دل بینای ایرانیان خواه ترک باشد، خواه عرب ، خواه کرد، خواه بلوچ، خواه گیلک و خواه .............نمایند. پس زیاد زحمت نکشند.

 :: نوشته شده توسط محمدرضا شکوهی فرد در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387 ::

مطالب قبلي

آدرس بلاگ دیگر بندهbamdadeiran.blogsky.com می باشد.
این داستان: میرحسین کُشون.
انتخابات، مسئله ما نیست.
یک عدد تصمیم کبری
از ملی شدن نفت تا روز ملی فناوری (وارداتی) هسته ای
میرحسین خوب، بد یا بدتر
دیپلماسی لاک پشتی، پیاده روی به مقصد ترکستان
نوروزتان پیروز
فراموشی اصل، دعوا بر سر فرع
مسیح جان تو دروغ می گویی
فعلا باید صبرکرد. این می تواند بخشی از پلان انتخاباتی مشترک خاتمی، موسوی باشد.
برای ما، اول کمدی بعد تراژدی
اگر باز هم احمدی نژاد از صندوق جادویی رای گیری درآمد، آنگاه مسئولیت ما چیست؟
اگر خاتمی، خاتمی شیراز باشد، درود بر او
هشداری برای رهبر دسته کورها
برای یک مرد
خاتمی عزیز، ایران امروز ما ابراهیمی دگر می خواهد.
شهید دفن شدنی نیست، یکی این را به بسیجی ها بفهماند.
توهمی به نام جنبش ماهستیم و خوشحالی بوقچی های جمهوری اسلامی
یک پیشنهاد برادرانه

منو مديريت

      

  پیغام مدیر :

سلام به همه شما دوستان
هدف من از ایجاد این وبلاگ در واقع نوعی پاسخ به احساس وظیفه ایست که با کمی تامل در اوضاع این سرزمین هر فرد ایرانی به نوعی آن را حس می کند.در این زمینه نمی توانم علاقه وافر خود را نادیده گرفته و از ذکر آن بپرهیزم.اما زایش فضای سرشار از رعب و وحشت و صد البته سانسور که زایشگرانش همانا سردمداران سیستم فعلی حاکم بر این ملک می باشند انگیزه اصلی من و یقینا بسیاری از وبلاگ نویسان و فعالان در عرصه اطلاع رسانی بود و هست و به امید یزدان پاک خواهد بود.پس از توقیف گسترده مطبوعات که دیرزمانی از وقوع آن نمی گذرد این وبلاگ نویسان هستند که برای رسالت کلی همه آزادی خواهان و دوستداران ملک و میهن به عنوان خط شکن عمل کرده و در راستای اطلاع رسانی دقیق و تبادل آزاد آرا و افکار گام بردارند که البته در این چند سال به حق این مسئولیت را شجاعانه پذیرفته و بدان عمل کرده اند .بنده به عنوان عضوی کوچک از این مجاهدان راه آزادی سعی در گام برداشتن در این مسیر پر سنگلاخ نهاده ام .بی شک در این راه همکاری و همگامی شما عزیزان برای من افتخاری بس بزرگ است . با این امید و با آرزوی پیشرفت و سربلندی این ملک و میهن این فعالیت را شروع کرده و ادامه خواهم داد.در این وبلاگ سعی بر آن می شود که اطلاعات دقیق و همچنین مقالات مهم پیرامون اوضاع ایران در وجوه داخلی و خارجی در معرض توجه شما قرار گیرد .

با سپاس فراوان محمدرضا شکوهی فرد 15/10/1385

ایران 1367
وقایع
مقالات..
حقوق بشر
زنان
هنری
تازه های وب
از همه رنگ
English








اخرین شماره
ادعا !




جستجو



آرشيو
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385

 

لوگوی دوستان



آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

 

All Rights Reserved 2006 © http://shokouheiran.blogfa.com .:. Template translated by GhalebKadeh

Balatarin مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin