محمدرضا شکوهی فرد
mrshokouhifard@gmail.com

و همچنین دارای رهبرانی کاریزماتیک.
شما نمی توانید و یا سخت است بیابید حرکتی، جنبشی و خیزشی را که فاقد پشتوانه تئوریک و رهبری قدرتمند بوده باشد و سرانجامی جز شکست و بن بست و گم شدن در سیاه چاله های تاریخ پیدا نکرده باشد. در واقع همه گاه رابطه ای دیالیکتیک میان اندیشه ها و مانیفست ها و لیدرها، با تحولات مهم اجتماعی و سیاسی وجود داشته است. زیرا این دو نه به تنهایی بلکه همواره توامان با یکدیگر محصل نتایج بوده اند.
دقیقا این همان نقطه چینی است که در ماهیت و موجودیت جنبشی بنام (ماهستیم) یافت می شود. این جنبش به شکل افسرده کننده ای فاقد پشتوانه ایدوءولوژیک است. رهبرانش نه سابقه مشخصی جز فریاد زدن مقابل عدسی دوربین دارند، ونه اصولا کاریزمای فکری قابل اتکایی برای آنچه عرفا، بدان استعداد رهبری سیاسی اتلاق می شود . شعارهای توخالی می دهند، توده های جامعه را دعوت به حرکاتی گنگ و مبهم می نمایند که هیچ پیامدی جز تقویت کارکرد دستگاههای تبلیغاتی شیطانی جمهوری اسلامی ندارند. از قبیل شعار دادن در کنار نانوایی ها و تجمع در مقابل فلان سفارت خانه بیگانه در پایتخت.
اینچنین رویکردی، در خوشبینانه ترین حالت، نوعی ساده اندیشی محض سیاسی است. اینکه یک شخص یا گروه مشخص، که رزومه اش نشان می دهد، منبع تغذیه سیاسیش نه اپوزسیون مستقل، ایده ئالیست، و وجیه المله بلکه دربار کوچ نشین آریامهریست، ظاهرا یا باطنا می خواهد قدمی بردارد هیچ جای اشکالی ندارد. اما اینکه ابعاد این قدم، با شخصیت و جایگاه و پایگاه سیاسیش ناهماهنگ باشد، متدهایش پوسیده و فسیل شده بنماید و چهره سیاسیش تهی از هرگونه کاریزمای بینشی برای خیل انبوه مخالفان رژِم جمهوری اسلامی باشد، نه تنها کمکی به اهداف نیک و محترم همرزمان اپوزسیون نمی نماید بلکه ناخواسته به شخصیت این دلسوزان جامعه لطمه وارد می کند و فضا را برای شیاطین مزدور در دستگاه های تبلیغاتی جمهوری اسلامی فراهم می نماید.
بگذارید مثال هایی روشن را برای اثبات ادعایم بیاورم.
نقش رهبران در حرکت های تحول جویانه
در فرایند انقلاب فرانسه چهره هایی مانند لافایت ، روبسپیر ، "دوک د . اورلئان" مطرح هستند که هیچ کدام رهبری انقلاب را در تمامی دوران شکل گیری و پیروزی آن به طور جامع در دست نداشتند. اما این انقلاب به غایت وامدار کاریزما و پختگی فکری و ایدئولوژیک آنها بود.
در انقلاب آمریکا شاهد حضور مشاهیری چون جرج واشینگتن، توماس جفرسون، جان آدامز، جیمز مدیسون، جیمز مانرو، ساموئل آدامز، بنیامین فرانکلین، جرج میسون، توماس پین، و جان هنکاک بودیم. گرچه بسیاری جان لاک” انگلیسی را الهامبخش اصلی ایدهها و آرمانهای انقلاب آمریکا دانستهاند. و البته پر بی راهه نمی گویند. هر چند نقش لافایت در هر دو انقلاب آمریکا و فرانسه ستودنیست.
در انقلاب اکتبر مارکس یک رهبر نخستین بود. لنین و استالین دیگر سردم داران بودند. هر چند به جز ایندو دیگر چهره های این انقلاب نه ایدئولوگ انقلاب بودند و نه فرمانده آن ، بلکه سازندگان و معماران بعد از انقلاب بودند . اما اسامی همچون مارکس، لنین و استالین آنقدر بزرگ هستند که جای بحث نداشته باشند.
با احترام به اساتید عزیزی همچون دکتر علیرضا نوری زاده، قضاوت در این خصوص را به خوانندگان واگذار می کنم که آیا جناب آقای شهرام همایون و برخی دوستان آریامهریش که مدعی رهبری به اصطلاح (جنبش ما هستیم) است، اقل ویژگی هایی را که رهبری یک خیزش باید داشته باشد،اعم از سبقه مبارزاتی روشن، مقبولیت سیاسی، هدفمندی، دانش متدیک و شناخت محورانه از جامعه هدف، و از همه مهمتر کاریزمای تمیز دهنده یک لیدر را دارد؟
و اما نقش مکاتب در تحولات سیاسی ساختاری
تجمیع کننده اصلی توده های اجتماعی بر له یا علیه نظم موجود در هر تحول و انقلابی به مدد مکاتب و مانیفست های آرمان خواهانه سیاسی ، اجتماعی بوده اند.
انقلاب آمریکا، انقلاب فرانسه ، انقلاب اکتبر و انقلاب مائو در چین، تجارب عینی و مهم برای اثبات این حقیقتند که لازمه تشخص یک عمل تحول خواه سیاسی، البته اگر بدنبال یک هدف روشن باشد، بهره بردن و یا به عبارت شیواتر، پیروی نمودن از یک مکتب، مانیفست و فلسفه راهبردیست.
همانگونه که ذکر شد، نقش مکاتب سیاسی در انقلاب ها و تحولات ساختارشکنانه سیاسی و اجتماعی تردید ناپذیر است.
انقلاب آمریکا
برای مثال، از آنزمان که در۱۶ دسامبر ۱۷۷۳ انقلاب آمریکا در مهمانی چای بوستون Boston Tea Party بر علیه پادشاه وقت بریتانیا، کلید خورد، تا ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ که در تالار استقلال فیلادلفیا اعلامیه استقلال ایالات سیزده گانه آمریکا با نام ما ملت آمریکا امضا و منتشر شد، نقش روشن اندیشان انسان گرایی همچون جان لاک و دلاورمردانی چون لافایت همچون نگینی رخ می نماید.
سهگانهٔ زندگی ، آزادی و مالکیت
اما نقش لاک ویژه تر بود.لاک را عموما" پدر معنوی اندیشهٔ حقوق بشر در دوران جدید میدانند.نکتهٔ قابل تأمل در اندیشهٔ سیاسی لاک که انقلاب آمریکا متاثر از آنست، امر مشروعیت دولت است. در طرح لاک ، دولت نمایندهٔ مردم و در واقع «معتمد» آنان است. و این امر معنایی جز این ندارد که قدرت واقعی از آن مردم است و این مردم هستند که فرمانروای واقعی هستند. در جایی که دولت از اعتماد مردم سوء استفاده کند و یا نتواند اهداف سهگانهٔ زندگی ، آزادی و مالکیت خصوصی را برآورد ، باید قدرت را به صاحبان اصلی آن که مردم هستند بازگرداند. فراتر از آن ، لاک برای فرد در قبال تعرضات دولتی، حق مقاومت قائل است. هر جا که قوههای دولتی اعم از قانونگذاری و یا اجرایی ، تجاوزی به حقوق فرد مرتکب شوند و فرد نتواند از طریق گزینش و یا برکناری این نهادها، از آن تجاوزات ممانعت به عمل آورد ، از نظر لاک فرد از حق مقاومت در مقابل دولت برخوردار است.شارل دو مونتسکیو ، ژان ژاک روسو و کانت ، هر یک به گونه و شیوهٔ خود، این جهان بینی را در اندیشه سیاسی غرب نو بلاخص انقلاب آمریکا و ثمرات عینیش تثبیت و متجلی نمودند.
انقلاب فرانسه
این ساده اندیشی محض است اگر بگوییم انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه، صرفا بازخورد و تصویر طبیعی اصطکاک بین طبقه اشرافی فئودالی و اعضای سرمایهگرای طبقهی متوسط جامعه بوده است و در این میان، زمینه های تاریخی و سیاسی و فرهنگی که ستون اصلی آن شد را نادیده انگارد. چشم بر ظهور فلسفه ها و مانیفست های نو سیاسی که موتور محرکه پدیده هایی هچون انقلاب فرانسه بوده اند ببندیم. در آنصورت دستاوردهایی همچون آزادی و برابری و تصویب قوانین متعالی حقوق مدنی قابل تحلیل نخواهند بود.
انقلاب فرانسه در حالی در اواخر قرن هجدهم روی داد، که از حوالی قرن شانزدهم تاریخ بشر به خوبی مقدمات آن را چیده بود. انقلاب فرانسه را می شد با انقلاب کپرنیکی مرتبط کرد، می شد آن را به شکاکیت مونتنی و اراسموس ربط داد و می شد آن را ذیل هنر ایتالیا و نگرش های فلسفی دکارت فهم کرد. آنچه مشخص و محرز می نماید نقش و جایگاه مکاتب و فلسف های خاص سیاسی و اجتماعی به عنوان مبانی و بنیان های اصلی زایش زمینه های بروز انقلاب فرانسه بوده است. انقلابی که به نام انسان شکل گرفت و دستاوردهایش انسانی ترین مفاهیم کنونی بشر ی یعنی عقلانیت اومانیسم و دموکراسی بوده است..
مهمترین ننیجه انقلاب فرانسه را می توان استیلای عقلانیت اومانیستی بر دنیای مدرن دانست. در حقیقت غرب در غالب انقلاب فرانسه دست به کار دکارتیزه کردن خودشد..بنابراین مرجعیت کلیه امور و عناصری که اقتدار (Authority) خاصی غیر از ملاک های عقل اومانیستی برای خویش تعریف می کردند، نفی شد.
بنابراین نهادینه شدن دستاوردهای تجدد و مدرنیته بویژه در ابعاد سیاسی و اجتماعی را می توان به انقلاب کبیر فرانسه منسوب کرد. البته در سیر روند تاریخی، انقلاب فرانسه بعداً دچار وقفه هایی در جهت تحقق آمال و ارزش های اعلامی خویش شد ولی عمق و اهمیت گفتمان تازه پدید آمده به قدری بود که دیگر امکان و تصور بازگشت به گذشته و نفی دستاوردهای جدید وجود نداشت.
در واقع کارکرد و کاراکتر مکاتب سیاسی و مانیفست های سیاسی و اجتماعی در دو انقلاب آمریکا و فرانسه در غوالبی همچون ترجیح عقلانیت اومانیستی و اصالت انسانی و آزادی آشکار است.
انقلاب 1917 روسیه
اگر چه انقلاب کبیر فرانسه حامل پیامی بود که فرکانس هایش از دوران رنسانس به گوش می رسید اما «کارل مارکس» روند تحولات دوران جدید را به ویژه با توجه به جوانب و ابعاد اقتصادی آن و نقشی که سرمایه داری داشت، مورد نقد افکار تیز خود قرار داد. وی بر این باور بود که با گذشت زمان درگیری و نزاع دو طبقه عمده جامعه یعنی بورژوا و پرولتاریا شدت و حدت بیشتری خواهد یافت و هر چند پرولتاریا ابتدا توسط نظام سرمایه داری دچار از خودبیگانگی (Alienation) می شود ولی قادر است به آگاهی طبقاتی (Class consciousness) برسد و بر اثر همین تحول دست به انقلاب خواهد زد. مارکس می پنداشت که این طبقه برای انتقال به مرحله نهایی و ایده آل که کمونیسم است، دست به ایجاد دیکتاتوری پرولتاریا می زند و در نهایت وقتی کمونیسم اتفاق بیفتد تنها یک اصل حاکم خواهد بود: «از هر کسی به قدر توانایی اش و به هر کس به قدر نیازش.» نهادی چون دولت می شکند، و تضادهای گوناگون موجود در جامعه از میان خواهد رفت.
اندیشه مارکس در باب انقلاب برآمده از کلیت نظر وی درباره سیر تحول جوامع است.
مارکس اعتقاد داشت، جوامع مختلف، فارغ از شاخصه های متفاوتشان، با نیل به مرحله سرمایه داری و بورژوایی اپیزود نهایی خوشبختی و تکامل را تجربه نمی کنند بلکه بلعکس، در این موقعیت، نابرابری ها و تضادهایی پدید می آید که لازمه آن عبور از این شرایط و رسیدن به مرحله اشتراکی است. مانند دیگر زوایای تفکر مارکس، این بخش از بینش او در باره انقلاب رفته رفته حالتی دگماتیک و ایدئولوژیک پیدا کرد و اصولی ثابت را برای تبیین تغییر و تحولات مختلف جوامع ترسیم نمود. آنچه در روسیه و بویژه توسط «لنین» در انقلاب اکتبر ظهور کرد ضمن آن که داعیه چپ گرایی داشت، شامل تجدیدنظرهایی اساسی در آرای مارکس نیز بود.
لنین معتقد بود نمی توان دست روی دست گذاشته و منتظر سیر تحولات تاریخی شد، بلکه لازم است گروهی از روشنفکران پیشرو و آوانگارد در قالب جذب به جهش در طی این مراحل تاریخی بپردازند. به این ترتیب نقش عامل انسانی برجسته تر می شد. دیگر لازم نبود انسان به صورتی منفعلانه انتظار تغییر در مناسبات و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی را داشته باشد. برعکس سیاست را باید مهم تلقی کرد. می توان با به دست گرفتن پیش از موعد قدرت سیاسی و القای آگاهی به توده های مردم بویژه پرولتاریا آنان را در ایفای نقش تاریخی شان یاری داد؛ در صورتی که اگر اوضاع از سوی انقلابیون حرفه ای و روشنفکران به حال خود رها شود، در آن صوت نمی توان امیدوار بود که اینان به آگاهی رسیده و جامعه را به سمت وسوی رهایی سوق می دهند بویژه که نظام بورژوایی همواره دست اندرکار القای ایدئولوژی کاذب به توده های زیر ظلم و ستم است.
انقلاب۱۹۴9 چین
در چین نیز «مائو» به تجدیدنظرطلبی دیگری در افکار مارکس دست زد. او با در نظر گرفتن شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی جامعه چین برای دهقانان همپای کارگران صنعتی اهمیت قائل شد. از سوی دیگر وی درون جامعه تکیه اساسی را بر نبرد و نزاع میان شهرها و روستاها نهاد.
در این زمینه حرکت کردن از روستاها و تصرف شهرها در دستور کار مائوئیست ها قرار گرفته و سرمشق دیگر پیروان مائو در نقاط دیگر جهان نیز شد.
بدین صورت، مشاهده می کنیم، هر یک از این انقلاب ها وامدار شکل و نوع خاصی از مکاتب و مانیفست ها و دستورالعمل های سیاسی و اجتماعی بوده اند.
البته در این میان انقلاب ایران را می توان تا حدودی مشابه با این سه گونه دانست اما در اصول متفاوتند.
انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه شناسه اش انسان بود. انقلاب اکتبر وانقلاب مائو شناسه اش رنج بود، اما انقلاب ایران شناسه اش، شاخصه اش و شعارش سرابی سرشار از ابهام به نام حق بود.
در هر روی می بینیم که هر تحول ساختاری فارغ از آنکه خروجی اش چه کیفیتی و چه لوکیشنی را به ارمغان آورده باشد، نیازمند مکتب، مانیفست، مرامنامه یا هر آن چه که بتوان بدان نام فلسفه راهبردی اتلاق نمود بوده و کماکان نیز می باشد.
بنابراین می توان مشاهده کرد، فقدان این دو آیتم و شناسه اساسی تفوق افعال تحول خواه اجتماعی و سیاسی یعنی داشتن یک فلسفه سیاسی و یک جهان بینی روشن و برخورداری از رهبران متفکر و کاریزاماتیک، در حرکت ها یی از قبیل (ما هستیم) و یا امثال و اسلافش، همان فقریست که بدان اشاره کردم. این بدان معنا نیست که در میان اپوزسیون ایرانی، چهره ای شاخص و کاریزما وجود ندارد، بلکه بلعکس بسیارند، رهبرانی از جنس ملت، که هم کاریزمای رهبری دارند و هم پشتوانه فکری و فلسفی ایفای این کاراکتر را.
بی شک عقلای اپوزسیون ایرانی بلاخص در این یک دهه اخیر، با بهره گیری از تجارب و دروس تلخ و شیرین گذشته که همچون توشه ای عظیم بر دوش دارد، می تواند نقش بی بدیل و تحسین برانگیزش را با شدت و غلظت هر چه بیشتر ادامه دهد، به شرط آنکه ناآگاهان و فقرای فکری، ناشیانه بر پایه توهمات خود از مبارزه سیاسی و تجمیع توده ها از طریق داد و فریاد زدن جلوی دوربین که فقط طعمه تبلیغاتی به دست دروغ پردازان و وارونه گردانان جمهوری اسلامی می دهد، یک جانبه نگری و کوته بینی و الیته ساده انگاری را به کناری بگذارند و عرصه را به آنها که جای و جهانی در قلب و ذهن قاطبه ملت دارند، بسپارند.
آقای همایون و معدود همفکرانش باید بدانند که هر تغییر ساختاری اگر قرار است موفق باشد باید از پائین به بالا شکل بگیرد نه از بالا به ......
به قول ژان پل سارتر مکاتب سیاسی و ادبی موج نو مغرب زمین اغلب از درون کافه ها و گوشه و کنار خیابان ها و مباحثات روزمره طبقات میانی و متوسط توده ها متولد شده است.
هنر یک رهبر و مدیر سیاسی هدایت مطالبات جامعه هدف است ونه موج سواری. و البته این وظیف و کارکرد از عهده نا آگاهان و ناشیان و لمپن های سیاسی ساخته نبوده، نیست و معالا هم نخواهد بود.
میدان را باید به امتحان پس داده های شناسنامه دار سپرد. البته این به معنی خالی از ضعف بودن، اندیشمندان و رهبران لایق اپوزسیون نیست. اما باور کنیم کم نیستند، در میان ملی یون ایرانی و البته چپ های اپوزسیون داخل و خارج از وطن، دانشجویان و فعالان سیاسی و مدنی، وجیه المنظرانی موثر، پاکدل و وطن پرست که هم اندیشه ای قابل دارند و هم کاریزمایی والا. کم نیستند بزرگمردانی از جنس بختیار ها و قاسملوها






