آنچه در پلی تکنیک شاهدش بودیم، نزاع بین دو جریان بود.
نخست جریانی که مشتمل بر لشگر شکست خورده خشک مغزها و تیره سیرتان و زشت صورتانی است، که به غلط خویشتن آلوده خویش را وارث حقیقی خون پاک شهدای عزیز می دانند و برای اثبات این مدعای دروغینشان از مشت ها و چوب ها و چماغ هایشان بهره می جویند
دوم سیل خروشان فرزندان صادق و شریف ملت در دانشگاه، که ایمان دارند شهدا زنده اند زیرا آرمانهای شریفشان که جز آزادی و عدالت و وطن پرستی نبود، گرچه اینک دربند سلاطین زمانه در محاقند، اما همچنان سیال در ذهن و جاری در دل جوانان وطنند..
چه می دانستند آن قهرمانانی که جان و جهانشان میهن بود و ادراکشان از حقیقت ریشه در فریاد رسای حسین و پیام مهجور کربلا داشت، که اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشد ، قرار است روزی استخوانهاشان وجه المصالحه همبستگی سیاه مذهب کفر و تعصب کور برخی نوکیسه های تازه مسلمان باشد، با تمامیت خواهی مشتی نوکر صفت گرداگرد سلطان یک چهار راه؟
چه می دانستند روزی فعل جان فشانی و وطن دوستیشان را قلیلی بی وطن ، قلیلی بی ریشه و البته قلیلی اهالی زیر بازارچه تاریخ که به لطف قلیان جهالت های دیر و دور یک دریا صداقت ناآگاهانه، به قدرت و مکنت رسیده اند با قداره کشی و بی حرمتی ورزیدن به صاحت والای دانش و دانشجو و دانشگاه صرف خواهند کرد؟
چه می دانستند روزی آرمانهای بلندشان برای میهن و ملت بهانه ای خواهد شد در ید اهالی دیار زرو زور و تزویر و اعتقادات خالصانه شان عمود خیمه اقتدار پوشالی آنها شود که اساسا نمی دانند شهید کیست و شهادت چیست و حب الوطن من الایمان به چه معناست؟
آری همانها مستبدان آنچه می دانند فقط و تنها فقط لذت قدرت است و آنچه نمی دانند ذلتش که دیر و زود دامانشان را خواهد گرفت.
شهدای وطن اما ، هم آنها که خونشان نه انقلاب و خواسته های برخی بلکه استقلال وطن را تضمین کرد، گرچه نمی دانستند خوارج دیگر باره از لابه لای تحجر پستو گزیده در نیزارهای جهالت انقلابی سر بر می آورند و شمشیر بروی آزادی و عدالت و استقلال وطن می کشند، اما یک حقیقت مدغن را به نیکی می دانستند، بهتر من و ما و آن ها که زلف جوانان وطن را به نشانه حمایت از شهدا می کشند. و آن حقیقت جز این نیست و نخواهد بود که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
سکوت تا کی؟ آقایان علما، آقایان به اصطلاح اصلاحگر، تا کی ببینیم و بشکنیم و دم بر نیاوریم و سکوت، آری این سکوت ننگین، را در بغضهای فروخوردمان پنهان نماییم. استتار رای تا به کی؟ همنشینی با تیریگی و رذالت تا به کجا؟ بشنوید صدای ملت را، بشنوید صدای خروش فرزندانتان را، آنها که سی سال پیش آینده سازان میهن می خواندیدشان و اکنون اما گزمگان بارگاه استبداد با تیزی و شلاق و حبس و ............. به استقبال وجدان آگاهشان می روند. و شما آری شمایان سکوت کرده اید.
بیایید بشکنیم، همه با هم یشکنیم این سکوت ظلمت بار را ، بیایید یک بار برای همیشه سرود آزادی و عشق به وطن را بسراییم و همبسته با هم کون فیکون نماییم ساختار و شاکله ای را که جز بدشومی و نابودی همه آنچه هقت هزار سال یک یکمان با خون دل جمع کردیم و در مجلد افتخارات اهالی ایرانزمین نگاشتیم، نخواهد بود.
دیده بر چه می بندید؟ زبان ار چه مسدود می کنید؟ فریاد ها را چرا بر نمی آورید و بغضها را چرا نمی شکنید؟ به چه می اندیشید؟ به بازسازی و آرایش استبداد با اصلاح گری ادعاییتان، چه را می خواهید اصلاح کنید؟ کجای تاریخ استبداد ی اینچنین پر دامنه و بس گستره اصلاح شدنی نموده، که شما دل در گرو این خواسته محال بسته اید؟
تو را به خدا بس کنید؟ 8 سال اصلاح خواهی پیامدش چه شد؟ بنگرید پلی تکنیک را، بنگرید شیراز و علامه را، بنگرید .........................کوچه و خیابان های وطن را
ننگ آور است، به خدا ننگ آور است، فرزندانتان را به جرم سودای آزادی و رهای و عدالت و وطن داشتن به صلیب استبداد ولایت می کشند و شما فقط سکوت می کنید؟
آقای منتظری شما چرا؟ چرا ندای هل من ناصر سر نمی دهید. جوانان وطن را، نسل انقلاب را مسلوب کرده اند. بشکنید این سکوت را.
چه احساسی دارید آقایان رفرمیست، وقتی در ام القرای جهان اسلامتان دخترک ایرانی، برای تامین اقل معاشش محکوم به حراج شرافتش است.
چه احساسی دارید وقتی هموطنان به تنگ آمده تان از سر ناچاری و بیچارگی تن مظلوم خویش را به آتش می سپارند تا به خیالشان تلنگری هم زده بالشند به وجدان خواب آلود برخی از من و شما و البته آن حقیری که در راس خانه ملت حرمت آن عزیز را لگد مال می کند؟
چه کسی می تواند مدعی ندیدن اشک های معصومانه بسیاران مادران ایرانی باشد که از فرط غوطه وری در عدالت علوی ادعایی برخی حسرت نقش بستن یک لبخند کوچک بر لبانشان را بر دل دارند لبخندی که آرزو دارند پس از نقش بندی بر صفحه چهره هاشان نثار عزیزانشان نمایند.
اینست ثمره سی سال حکمرانی آرمان های شهدای راه وطن و عدالت و عشق؟
نمی بینند چه بر سر جامعه ای آمده که فرزندانش را عاشقانه فدای وطن نمودند.
تو را بخدا بس کنید
این حدیث اگر قرار بر تکمله نویسی اش باشد، شرح دردی بی نهایت است.
این درخواست ها از سر نیاز نیست که یقین بدانید این نسل راه خویش را یافته و تا به پایان، آری تا پای جان کوشنده و پوینده همین راه و یابنده مقصد خواهد بود و بی گمان، نگار زشت روی استبداد سیاه را از بوم زیبای وطن و سرنوشت ایرانی پاک خواهد کرد. اما بی تردید اگر نشکنید و نبینید و نگویید و فریاد بر نیاورید، نه ما و نسل های پس از ما بل تاریخ نیک هیبت سرزمین عزیزمان محکومتان خواهد کرد.
ضمنا سخنی
هم با آن لشگر شکست خورده استبداد دارم.
فرق ما با شما همین است: شما شهید را خلاصه درمشتی استخوان می دانید و ما شهید و شهادت را تجمع پر شکوه آرمان های جمعی یک ملت شرافتمند. شما استخوان دفن می کنید و ما افتخار می کنیم که آرمان وحقیقت شهید مردنی و مدفون شدنی نبوده و نیست ونخواهد بود.






